داستان لاک پشت ها

داستان لاک پشت ها

گروهی از لاک پشت ها تصمیم گرفتند تا به گردش بروند از آنجایی که لاک پشت ها
حیواناتی کند کار هستند، هفت سال طول کشید تا برای گردش آماده شدند. بار و بنه را بستندو به راه افتادند. پس از چهار سال به محلی زیبا رسیدند، بار و بنه را گشودند و متوجهشدند که نمک نیاوردند. پس از شش ماه بحث و جدل به این نتیجه رسیدند که جوانترینلاک پشت برای آوردن نمک برگردد. پس لاک پشت جوان خیلی غمگین شد. اما چاره ای نبود.
پس او گفت به شرطی برای آوردن نمک بر می گردد که دوستان غذا نخورند تا او بیایید
همگی قبول کردند و لاک پشت جوان راه افتاد سه سال شد و او بر نگشت چهار سال ....پنج سال.... هفت سال....در میان لاک پشت ها، لاک پشت پیری بود که او را دیگر طاقت نبود. پس به سراغ سفره رفت و لقمه ای نان برداشت. در این هنگام لاک پشت جوان از پشت درختی پرید و گفت دیدید به قولتان عمل نکردید پس من هم دیگر نمی روم نمک بیاورم.

نکته: بعضی از ما انسان هامدت زمان زیادی را صرف این موضو ع می کنیم که دیگران به تعهداتشان عمل می کنند یا نه؟ در صورتی که خودمان هیچ کاری انجام نمی دهیم.

/ 5 نظر / 18 بازدید
بیدمجنون

جالب بود ، من داستانای زیادی در مورد این حیوانات مظلوم خداوند شنیدم ولی این یکی برام تازگی داشت

پرنيا

چه باحال بود! هه! [خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]

بهنام

روز مادر بر شما مبارک ....[گل][گل]

واقعا که همینطوره گاهی هم اگر بخواهیم کاری جدید انجام بشه صد تا قله را باید طی کنیم