((هرچی خدا بخواد همون میشه))

 

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش

مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت  طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد

مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه مرد
به ناچار گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیرمرگ قبول کرد

مرد رفت شربت بیاره توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت مرگ
وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست پس منتظر شد تا مرگ بیدار شه مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت. بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و
میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم

((هرچی خدا بخواد همون میشه))

/ 2 نظر / 21 بازدید

سلام وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن و نظر بده http://afzali2013.persianblog.ir/

پرنیا

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ! قیافه یارو اون موقع دیدنی بودا![نیشخند]