I love GOD

مردی با خود زمزمه کرد ،
خدایا با من حرف بزن :یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید. مرد فریاد
بر آورد : خدایا با من حرف بزن، آذرخش در آسمان غرید. اما مرد گوش نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو رو ببینم. ستاره ای
درخشید.اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده: نوزادی
متولد شد. اما مرد توجهی نکرد. پس مرد در نهایت یاس فریاد زذ: خدایا لمس کن
و بگذار بدانم اینجا حضور داری.در همین هنگام خدا پایین آمد و مرد را لمس
کرد. اما مرد پروانه را با دستش پراند


                                    
                                    

/ 4 نظر / 15 بازدید
پرنیا

عجب مرد باهوشی بوده ها[منتظر]

پرنیا

ما قبلا هم و لینک کرده بودیما! الان یادم اومد[نیشخند]

پرنیا

ضمنا قالبت خیلی تاریکه! یه چیز خوشگل و روشن بذار دیگه! تو که مطلبات خیلی خوبن قالبتم خوب کن[قلب]

پرنیا

غیب شدی ایشالا[نیشخند]