پـــــــــ ـــــ ـرگــــــ ـــــــــــ ـــار
با پرگار چرخی به دور دنیا 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

دانش آموز بعد از درس رهبر سیزده ساله پرسید: آقا اجازه، حسین فهمیده را کجا خاک کردند؟

 

معلم عینکش را جابه جا کرد... مکثی کرد...نگاهی به تمام دانش آموزان کرد و با تواضع خاصی گفت: نمیدانم. 

 

شاگرد نیشخندی زد و مغرورانه گفت: مگر نگفته اند که رهبر ما آن طفل سیزده ساله ای است که... یعنی شما از قبر رهبرتان خبر ندارید؟!؟

 

سوت سکوت در کلاس می وزید...کبوتر دلش به جای دیگری پر کشید...به ناگه شانه های معلم لرزید...اشک در چشمانش حلقه زد...

 

 چرا  نبایدجای قبر رهبرش را بداند؟؟؟

 

 عینکش را از چشمش برداشت و روی میز گذاشت و از کلاس خارج شد... 

 

 منبع:باغ چهــــــ40ـــــــل بـــرگ

 

[ ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها
همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیرنشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت: این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام!!!!

 

قهقههعصبانیقهقهه

 

منبع : شکار ذهن ها!!!!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

اوایل جنگ روی ارتفاعات بابا یادگار در غرب بودیم. دوشمن مرتب بمب خوشه ای می ریخت. هر چی داشت گذاشته بود وسط وبین ما به صورت برادرانه تقسیم می کرد ،تا لابد دعوا یمان نشود!

بعضی اوقات که بمب ها زیر قولشان می زدند وعمل نمی کردند وبه لشکریان اسلام می پیوستند، نوار هایی در هوا معلقشان را به جدیدی ها نشان می دادیم و می گفتیم: نگا نگا ، خلبانشان داره میاد پایین خودشو تسلیم کنه .

طفلی ها آنهایی که ساده تر بودند ، دهانشان باز می ماند وتا نوارها کاملا به زمین بیفتد به آسمان خیره می شدند وچون معمولا باما فاصله ی زیادی داشتند دست آخر هم گمان نمی کنم که می فهمیدند که قضیه چی است؟

منبع :(شوخ طبی های جبهه)(صفحه ی 228)

[ ۱۳٩٠/٥/٢٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب
0 1 2



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
3 4 چاپ این صفحه 5 6 تماس با ما 7

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ஜ ㋡ ღ¸.•*` `*•.¸ ღ ㋡ ஜ 1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12

كد موس



کد کج شدن تصاوير