پـــــــــ ـــــ ـرگــــــ ـــــــــــ ـــار
با پرگار چرخی به دور دنیا 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

1- ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

2- هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

[ ۱۳٩٠/٤/۳۱ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.

آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!

بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!
(یکی دیگر از داستان های بهلول در ادامه ی مطلب نوشته شده است لطفا بازدید فرمایید.)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !

هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!!

مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ...

بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟

بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !


[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.
.........


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: این بی انصافی است. چه می کنید، آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند.

 

مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟

 

کارگران یکصدا گفتند: نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.

 

مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.

 مسیح گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.

[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

سلام دوستانعینک

ازامروز به بعد قرار است هفته ای دو روز در خدمت شما باشیم .(یعنی ما فقط دو روز از هفته برای شما مطلب می گذاریم) 

      

                                             قلب  **  متشکریم  **قلب

                                                

[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند.خجالت

[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]


لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن .

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر ))

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

یه پرگار ضربه ی مغزی می شه شش ضلعی می کشه .

                                                ناراحت گریهناراحت

عزیزان لطفا از این جوک ها نگویید پرگار جان ناراحت می شه .ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

یه روز یه جنگل بود درخت نداشت. یه شکارچی بود تفنگ نداشت. یه تفنگ بود که فشنگ نداشت. بعد اون شکارچی که تفنگ نداشت با اون تفنگ که فشنگ نداشت یه گوزن شکار کرد که شاخ نداشت گوزن را انداخت نوی کیسه که ته نداشت این داستان که نویسنده نداشت نویسنده هم اسم نداشت هر چند این داستان سرو ته نداشت ولی ارزش سر کار گذاشتن رو که داشت...                                        

                                             نیشخندنیشخندنیشخند

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

یک انگلیسیگاوچران ؛ یک آمریکاییدروغگو و یک یارویول مردند و همگی رفتند جهنم.


فرد انگلیسیگاوچران گفت: دلم برای انگلیس تنگ شده
می خواهم با انگلستان تماس بگیرم و ببنیم بعضی افراد آنجا چه کار می کنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقیقه صحبت کرد...
سپس گفت:
خب، شیطان چقدر باید برای تماسم بپردازم؟؟؟
شیطانشیطان 5 میلیون دلار خواست..
- 5 میلیون دلار !!!!!!!

                                         ..........................


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم:
راست میگی، حالا سوالت چیه؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی! اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلش!

                                                  عصبانیشیطانعصبانی

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت * ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود ، کسی قفل قلب مرا وا نکرد * یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است ؟ یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است ! یکی گفت: چرا نور اینجا کم است ؟ و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ...! * و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری... و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟خداوند فرمود : اگر نمای دلت را سنگ فرش ولایت کنی، درون خانه دلت را زفرش رجب و شعبان و رمضان پر کنی ، خانه دلت را به قیمت بهشت برین می خرم . 

http://haghighat3310.blogfa.com/

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

زندگی بافتن یک قالی است، به همان نقش و نگاری که خودت می خواهی. نقشه را اوست که تعیین کرده. تو در این بین فقط می بافی. نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند!

 استاد وحید

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

گر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد !

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]
  1. برای بلند شدن باید خم شد. گاهی مشکلات تو را خم می کنند و بدان آغاز ایستادن است.
  2. باد می وزد می توانید در مقابلش دیوار بسازی یا اسیاب بادی. تصمیم با توست.
  3. خدایا به من کمک کن که وقتی میخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم.
  4. تاریکترین ساعت شب درست ساعت قبل از طلوع خورشید است.... پس همیشه امیدوار باش.

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.(تولستوی)


اگر می‌خواهید در زندگی دوستان وفادار و یاران غمخوار داشته‌باشید، کم و خیلی دیر با مردم دوست شوید .(هرشل)

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...(حضرت عیسی مسیح)

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام...(چارلز مورگان)

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

Money can buy an amusement, but not happiness


پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

Money can buy a bed, but not sleep


پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

Money can buy a food, but not appetite


پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

Money can buy a medicine, but not health


پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

Money can buy cosmetic, but not beauty


پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

Money can buy a servant, but not friend


پول میتونه پست (مقام) رو بخره اما نه بزرگی رو.

Money can buy a position, but not greatness


پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

Money can buy a service, but not loyalty


پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.

Money can buy a power,but not authority

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

به یک نفر می گن دوست داری بابات بمیره تا ارثش به تو برسه ؟

یارو می گه : نه دوست دارم بکشنش تا دیه هم بگیرم.

                                                خندهخندهخنده

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]

سلام دوستان.

من یعنی [یک دوست]به همراه پرگار ،این وبلاگ رو اداره می کنیم.در واقع  پرگار دور تادور

این دنیا رو میچرخه و وقتی که به پند ،اندرز،حکایت، شعر، لطیفه و..... می رسه اونارو برای

من می فرسته و من اونارو سرو سامون می دم،هر جور که لازم باشه(ترجمه،اصلاح،به کار

بردن کلمات ساده تر و........)و توی این وبلاگ می نویسم.

شما علاقه مندان می تونید هر هفته به وبلاگ ما سر بزنید یا شایدم هر روز،به هر حال

فرقی نداره من وپرگار همیشه آما ده ی خدمت رسانی به شما هستیم.

اگر زمانی نتونستیم به روز باشیم خودتون به بزرگی خودتون ببخشید، چون پر گار ما

تازه کاره وهنوز نمی تونه به خوبی کارش رو انجام بده .

 

                         لبخند  * امیدوارم بتونیم کارمون رو به خوبی انجام بدیم*لبخند

[ ۱۳٩٠/٤/٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب
0 1 2



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
3 4 چاپ این صفحه 5 6 تماس با ما 7

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ஜ ㋡ ღ¸.•*` `*•.¸ ღ ㋡ ஜ 1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12

كد موس



کد کج شدن تصاوير