پرگار
چرخی به دور دنیا
نويسندگان
لینک دوستان

این وبلاگ به پایان رسید.

گریهناراحتگریه

[ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

نیمــــی از مـن مـــال تـــــــــو

 


نیـــم دیگـ
ــر هم مـــال تـــــــو

 


تمام قــ
ــلب و احســــاسام وقـــــف تـــــو

 


به خدا دگــــر چیـــ
ـــزی نــــــدارم

 


همان هـــم مـــال تــــــ
ــــو

 


جان ناچــ
ــــیزم فدای مـــوی تـــــو

 


مـــــ
ـــــــــادرم

 


ای عصــ
ـــاره ایمـــــان

 


ای چکــ
ـــیده ایثار

 


ای خود عـــــ
ـــــشق

 

عاشـــــق بودن و عاشــــــق ماندن

 

را به من هــــم بیــــاموز

 

کارت پستال درخواستی طراحان

منبع : دختری از دیار نور

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
    آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
    برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
    بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
  

    روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
    «شما برای چی می نویسید استاد؟ »
     برنارد شاو جواب داد:
    «برای یک لقمه نان»
    نویسنده جوان برآشفت که:
    «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
    وبرنارد شاو گفت:
    «عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »
   

    یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
    یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه
    اینجا منتظر باش تا من برگردم.
    راننده میگه
    نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
    چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده 10پوند می ده.
    راننده میگه:
    گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!
 

   
نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى
کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود)
-

    روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل  رو کرد و گفت:
    من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
    چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):
    من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش.
   

    میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
    که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
    بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
    من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
    چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
    ولی من این کار رو می کنم!

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

داستان لاک پشت ها

گروهی از لاک پشت ها تصمیم گرفتند تا به گردش بروند از آنجایی که لاک پشت ها
حیواناتی کند کار هستند، هفت سال طول کشید تا برای گردش آماده شدند. بار و بنه را بستندو به راه افتادند. پس از چهار سال به محلی زیبا رسیدند، بار و بنه را گشودند و متوجهشدند که نمک نیاوردند. پس از شش ماه بحث و جدل به این نتیجه رسیدند که جوانترینلاک پشت برای آوردن نمک برگردد. پس لاک پشت جوان خیلی غمگین شد. اما چاره ای نبود.
پس او گفت به شرطی برای آوردن نمک بر می گردد که دوستان غذا نخورند تا او بیایید
همگی قبول کردند و لاک پشت جوان راه افتاد سه سال شد و او بر نگشت چهار سال ....پنج سال.... هفت سال....در میان لاک پشت ها، لاک پشت پیری بود که او را دیگر طاقت نبود. پس به سراغ سفره رفت و لقمه ای نان برداشت. در این هنگام لاک پشت جوان از پشت درختی پرید و گفت دیدید به قولتان عمل نکردید پس من هم دیگر نمی روم نمک بیاورم.

نکته: بعضی از ما انسان هامدت زمان زیادی را صرف این موضو ع می کنیم که دیگران به تعهداتشان عمل می کنند یا نه؟ در صورتی که خودمان هیچ کاری انجام نمی دهیم.

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

لطفا نظر خصوصی ندید قبلا هم که بهتون گفتم اگه نظر خصوصی دارید توی ارتباط با ما بنویسید ....عصبانیقهرعصبانی

 

نظر خصوصی ممنوع

[ ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

ســــــــــــــــــــــــــلام سه ابزار جدید توی وبلاگم گذاشتم

ٌٌ گالری عکس ٌ اولی  هستش برید ببینید فعلا 4تا عکس بیشتر داخلش نذاشتم  اما قراره هر ماه یه عکس بزارم . اول هرماه برید و ببینید سعی میکنم بیشتر کاریکاتور بذارم.

دومین اونا  ٌ نظر سنجی ٌ هست . توی نظر سنجی شما باید بگید که وبلاگ ما چه طوریه؟  توی این نظر سنجی حتما شرکت کنید چون برای ما خیلی مهمه . 

 سومین و آخرین ابزار  ٌ ارتباط باما ٌ هست که شما میتونید کارتونو با ما داخلش بنویسید  اما بهتره که نظرات و کارهاتونو توی نظر ها بنویسید اما اگه نظرتون خصوصی بود توی ارتباط باما بنویسید .

موفق و پیروز باشــــــــــــــــــــــــید

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

1- افغانی ………..صدقه تو شونوم!………….!Sadghe to shonom

2- انگلیسی ……………..آی لاو یو!……………………!I love you

3- ایتالیایی …………………تی آمو!……………………..!Ti amo

4- اسپانیایی …………….ته کویرو !………………………!Te quiro

5- آلمانی ………….ایش لیبه دیش!………………!Isch liebe dich

6- آلبانی ……………………..ته دوه!……………………....!Te dua

7- ترکی …………….سنی سویوروم!……………..!Seni seviyurom

8- پرتغالی ………………….او ته آمو!………………….!Eu te amo

9- چینی ………………….وو آی نی!………………………!Wo ai ni

10- چکی …………………میلوجی ته!…………………….!Miluji te

11- روسی ………………یا تبیا لیوبلیو!………………!Ya tebya liub liu

12- ژاپنی ……………………آیشیتریو !………………………!Aishiteru

13- سویدی …………یاگ السکار دای!……………….!Yag Elskar dai

14- صربستانی ……………….ولیم ته!……………………!Volim te

15- عربی …………………..انا بحیبک!……………….!Ana Behibbek

16- فارسی …………….دوست دارم!…………………..!Dooset daram

17- فرانسوی ……………….ژ ت آیمه!…………………….….!Je t aime

18- فیلیپینی ……………..ماهال کیتا!……………………..!Mahal kita

19- کره ای ……………..سارانگ هیو!…………………….!Sarang heyo

20- لهستانی ………………کوهام چو!……………………!Koham chew

21- مجارستانی ……………..سرتلک!…. ……………………..!Szeretlek

22- ویتنامی ……………….آن یه و ام!……………………..!An ye u em

23- یونانی …………………….سغه پو!………………………!Sagha paw

24- یوگسلاوی …………….یا ته وولیم!…………………….!Ya te vol

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
 
فکر می کنم شما هم بعد از دیدن این صفحه ،
به زیبا و شگفت انگیز بودن ریاضی بیش از پیش
ایمان خواهید آورد
 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

1x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321

1x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111

9x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

شگفت انگیز بود ، نه ؟ 

 

حالا تقارن را ببینید:

1x 1 = 1
11x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111= 12345678987654321 

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت . اما یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک
بار چوپان فریاد میزد:«گرگ. گرگ. آی مردم،گرگ». وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود. مردم ده تصمیم گرفتند....

 ادامه مطلب .................


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یک چوپانی براخواستگاری رفت روش نمیشد بگه شغلم چوپانی هست!

گفت لوازم یدکی بره میفروشم!!!

  ................................................

اقای برا خواستگاری میره به دختر میگه اسمت چیه ؟

دختره میگه اسم توهمه باغچه ها هست:

اقا: میگه فهمیدم شیلنگه؟!؟

  ................................................

از یارو پرسیدن با کدام عبادت حال میکنی؟ گفت با نماز میت...!!!

پرسیدن چرا؟ گفت وضوکه نمیخواد.. رکوع و سجود نداره..کفشامو در نمی یارم

اخرش هم نهار میدن!

  ................................................

به یکی گفتن اگه ریس جمهور بشی چکار میکنی !

گفت اشنا (پارتی)پیدا میکنم شر کت نفت استخدام بشم!!!

  ................................................

یارو رفت حرم امام رضا حرم را دید پر از طلا بود !

گفت قربونت برم امام رضا چطور با این همه طلا هشتم شدی؟

 ................................................

وتوانا بود هرکه دانا بود.......نیست دکتری خطش خوانابود.


 ................................................
 

یه سگی ضعیف و مردنی از خیابان رد میشه یه سگ پلیسی چاق وشیک میبینه میگه ای کاش ادامه تحصیل میدادم.

   ................................................

یه روز ریس اتش نشانی داشت برا پرسنل سخرانی میکرد...
گفت اتش نشانی یک الگو برای مردم هست میریم اتشاشون خاموش میکنیم
سخرانی که تموم کرد به پرسنل گفت سوالی دارید جواب بدم
یکی بلند میشه میگه جناب ریس اگه اتش نشانی اتیش گرفت به کی زنگ بزنیم؟

[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

اس ام اس و پیامک روز معلم - www.radsms.com

یک پدر بخشنده آب و گل است / یک پدر روشنگر جان و دل است

لیک اگر پرسی کدامین برترین / آنکه دین آموزد و علم یقین

روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد .

.

.

.

از پدر گر قالب تن یافتیم / از معلم جان روشن یافتیم

ای معلم چون کنم توصیف تو / چون خدا مشکل توان تعریف تو

.

.

.

اگر داری تو عقل و دانش وهوش / معلم هر چه می گوید بکن گوش !

معلم چون پدر والا مقام است معلم مستحق احترام است

معلم را مرنجان هرگز از خویش / مزن با حرف بی جا بر دلش نیش !

.

.

.

چه کسی هر دو لبم را به الف باز نمود

چه کسی جامه تقوا به تنم ساز نمود

ای معـلم کـه تـو را دانـش بسیـار بـوَد

جان شاگرد بـه فدایت که سزاوار بوَد . . .

.

.

.

اندیشه ام از تو سبز و آباد شده / از جهل وغم این فکرتم آزاد شده

در مکتب پاک و شاد استاد ببین / غم رفته زجانم ودلم شاد شده . . .

هفته معلم گرامی باد

 

.

.

.

در مکتب تو همیشه شاگردم من / دور از رخ تو همیشه پر دردم من

در فصل بهار و روز استاد ببین / بی نور معلم این چنین زردم من . . .

.

.

.

آموزش عشقم از همین مکتب توست

اندوخته ی سوادم از این لب توست

گفتم که مریضم و بیا بستر من

چون عامل دردم این غم و این تب توست

.

.

.

با این گچ عشق تخته ی جانم زن

خطّی ز کلام خود به ایمانم زن

صد درس در این کلاست آموخته ام

یک درس ز عشق جان ویرانم زن

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

ای معلم ! ای شمع ، ای لاله ، ای فداکار ، ای از خود گذشته ، ای پنجشنبه جمعه تعطیل، ای وسط تعطیلی تعطیل ، ای یه هفته قبل عیدو دو هفته بعد عید تعطیل ، ای که ماه ببین یا نبین بیست ونه رمضان  تعطیل ، ای هنوز تابستون نیومده تعطیل ، ای یک هفته از مهر رفته تعطیل ، ای باد ، برف ، بارون بیاد و گرد و خاک بشه تعطیل ، ای پنج ماه به زایمان مونده تعطیل ، بپاس این چند صباح خدمت ، پایان فصل تعطیلات مبارک !

****پیشا پیش روز معلم مبارک****

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
 
خلیج همیشه فارس ایران

 

    خلیج همیشه فارس ایران
 
[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

 

 منبع : وبلاگ باحال

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

 

لغت نامه ی رانندگی در ایـــران:فرشته

بوق: مسیرت کجاست؟منتظر

بووق: شما آژانس خواسته بودید؟متفکر

بوووق: سلام حاجی,فدات!گاوچران

بوق بوق: حله آقا حله!زبان

بووق بووق: درپارکینگو بده بالا پدر سوختهعصبانی

بوق بوق بوق: عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد!هورا

بووووووق: دیدی از جا پرید؟ هرهرهرنیشخند

بووووووووووووووووووق: برو کنار عوضیکلافه

بــوق: خانومی کجا؟؟؟؟برسونمت فدات شم!مژه

بووووق بووووق: وایسا الاغ,الان نوبت منهشیطان

 

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

دانش آموز بعد از درس رهبر سیزده ساله پرسید: آقا اجازه، حسین فهمیده را کجا خاک کردند؟

 

معلم عینکش را جابه جا کرد... مکثی کرد...نگاهی به تمام دانش آموزان کرد و با تواضع خاصی گفت: نمیدانم. 

 

شاگرد نیشخندی زد و مغرورانه گفت: مگر نگفته اند که رهبر ما آن طفل سیزده ساله ای است که... یعنی شما از قبر رهبرتان خبر ندارید؟!؟

 

سوت سکوت در کلاس می وزید...کبوتر دلش به جای دیگری پر کشید...به ناگه شانه های معلم لرزید...اشک در چشمانش حلقه زد...

 

 چرا  نبایدجای قبر رهبرش را بداند؟؟؟

 

 عینکش را از چشمش برداشت و روی میز گذاشت و از کلاس خارج شد... 

 

 منبع:باغ چهــــــ40ـــــــل بـــرگ

 

[ ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

 

چه جور آدمی هستید !؟

 

 

 

1 - چه زمانی بهترین حس را دارید ؟

الف : صبح ها ...............................................................................2

ب : بعد از ظهر ها و نزدیک غروب ....................................................4

ج : شب ها ...................................................................................6

2- معمولاً چگونه راه می روید ؟

الف : نسبتاً سریع و با گامهای بلند ..........................................................6

ب : نسبتاً سریع و با گامهای تند و کوتاه ...................................................4

ج : آهسته با سری بالا و نگاهی رو به جلو ...............................................7

د : آهسته با سری پایین ......................................................................2

ه : بسیار آرام ..................................................................................1

 
3- وقتی با کسی صحبت می کنید  ...

الف : دست به سینه می ایستید ..............................................................4

ب : دست ها را در هم قفل می کنید ........................................................2

ج : یک یا دو دستتان را به کمر می گذارید ...............................................5

د : دست خود را بر شانه طرف مقابل می گذارید ........................................7

ه : با گوشتان بازی میکنید،دست به چانه تان میگیرید و یا با موهایتان ور میروید ..6

 
4- در هنگام استراحت ،...

الف : دو زانو و به صورت یک وری می نشینید ........................................4

ب : چهار زانو می نشینید ...................................................................6

ج : پاهایتان را دراز می کنید ...............................................................2

د : یکی از پاهایتان را زیرتان جمع می کنید .............................................1

 
5- وقتی چیز جالبی برایتان اتفاق میافتد چگونه عکس العمل نشان میدهید ؟

الف : از ته دل می خندید ...................................................................6

ب : می خندید ولی نه با صدای بلند .......................................................4

ج : بی صدا و آرام می خندید ..............................................................3

د : ابلهانه لبخند می زنید ....................................................................5

 
6- وقتی در یک مهمانی و یا یک سمینار دوستانه شرکت می کنید :

الف : با صدای بلند ورود خود را اعلام و توجه همه را جلب می کنید ..............6

ب : آرام وارد می شوید و به اطراف نگاه می کنید تا آشنایی را بیابید ...............4

ج : بسیاربی صدا وارد میشوید و میکوشید توجه کسی را به خود جلب نکنید.......2

 

7- فرض کنید مشغول انجام کاری هستید ، و کاملاً حواستان را جمع آن کرده
اید ناگهان چیزی و یا شخصی مانع ادامه کارتان می شود ، در این حالت شما ...

الف : از این وقفه خوشحال می شوید ....................................................6

ب : شدیداً عصبانی می شوید .............................................................2

ج : میان این دو حالت متغیرند ............................................................4

 
8- کدام رنگ را بیشتر دوست دارید ؟

الف : قرمز یا نارنجی .....................................................................6

ب : سیاه .....................................................................................7

ج : زرد یا آبی روشن .....................................................................5

د : سبز ......................................................................................4

ه : آبی تیره یا ارغوانی ...................................................................3

ی : سفید ....................................................................................2

و : قهوه ای یا خاکستری ..................................................................1

 
9- شب ها وقتی برای خوابیدن به رختخوابتان می روید، ...

الف : مستقیم و به پشت دراز می کشید .................................................7

ب : دمر و روی شکم می خوابید ........................................................6

ج : به پهلو دراز می کشید و کمی خودتان را جمع می کنید .........................4

د : یک دستتان را زیر سر می گذارید ..................................................2

ه : سرتان را زیر روکش یا پتو می برید ...............................................1

 
10- اغلب خواب می بینید که ...

الف : در حال افتادن از جایی هستید ....................................................4

ب : با کسی بحث یا دعوا می کنید .......................................................2

ج : به دنبال کسی یا چیزی می گردید ...................................................3

د : در حال پروازید یا شنا می کنید ......................................................5

ه : معمولاً خواب نمی بینید ...............................................................6

و : خواب هایتان همیشه خوب و شیرین است .........................................1

 

 

 

امتیاز بالای 60

 

دیگران
سعی می کنند با احتیاط با شما برخورد کنند . شما برای آنها در حکم یک ظرف
شکستنی هستید که باید « با احتیاط حمل شود » کسی که خود خواه و خودبین است و
شخصیت بسیار نافذی دارد. ممکن است شما را تحسین کنند و آرزو داشته باشند
همانند شما رفتار کنند ، ولی همیشه هم به شما اعتماد ندارند و در اینکه با
شما روابط گرم و صمیمانه ای داشته باشند ، تردید دارند .

 

 

امتیاز 51 تا 60

 

دیگران
شما را فردی پر شور ولی بسیار دمدمی مزاج به حساب می آورند که تقریباً
تابع امیال آنی خود است یا به اصطلاح « ویری » است . کسی که رهبری و
فرماندهی در ذاتش است ، و در هر کاری سریع تصمیم می گیرد ، اگر چه همیشه هم
تصمیمات درستی نیستند . آن ها شما را شخص دلیر و جسوری می دانند که روحیۀ
ماجراجویی زیادی دارد و هر چیزی را برای یک بار هم که شده امتحان می کند .
زیاد ریسک می کند و از حوادث و کارهای مخاطره آمیز لذت می برد . به دلیل
شور و هیجانی که از خود بروز می دهید دیگران هم از همنشینی و مصاحبت با شما
لذت می برند .

 

امتیاز 41 تا 50

 

دیگران
شما را شخص سرحال و بشاشی می بینند که چهره ای خوشرو و گیرا دارد و همیشه
واقع بین و منطقی است . کسی که همواره در مرکز توجه جمع قرار دارد ولی
آنقدر عاقل است که اجازه نمی دهد این مسئله او را مغرور و از خود راضی نشان
دهد . به علاوه ، شما در نظر دیگران فرد مهربان و با ملاحظه ای هستید که
در فهم و درک بالایی برخوردارید ، همواره باعث شادمانی و خوشنودی آن ها می
شوید و در مواقع لزوم می توانند روی کمک شما حساب کنند. 

 

 

امتیاز 31 تا 40

 

شما
انسانی منطقی ، محتاط و با دقت به نظر می آیید . دیگران شما را با هوش و
با استعداد می دانند که از ذوق و قریحه بالایی برخوردارید ، و در عین حال
فروتن و متواضع هستید . کسی که به راحتی و سریع با دیگران دوست نمی شود ولی
به دوستانی که دارد شدیداً وفادار است و در مقابل انتظار دارد که آن ها هم
به او وفادار باشند . کسانی که در صدد شناختن شما هستند در خواهند یافت که
به سادگی نمی توان اعتماد شما به دوستانتان را متزلزل کرد ، اما اگر روزی
این اعتماد در شما سست شود زمان زیادی طول می کشد تا آن را فراموش کنید . 

 

 

امتیاز 21 تا 30

 

دوستان
، شما را فردی پرکار و پر مشغله می دانند که بسیار محتاط و با دقت است .
انسان زحمت کشی که آرام و پیوسته کار می کند . دیگران از شما انتظار دارند
قبل از انجام هر کاری تمام جوانب را بررسی کنید بنابراین اگر روزی کاری را
بدون مقدمه و آنی انجام دهید و بعد تصمیمی بر خلاف آن بگیرید بسیار متعجب
می شوند . آن ها تصور می کنند این نوع عکس العمل تا حدودی بستگی به سرنوشت
محتاط شما دارد .

 

امتیاز زیر 21

 

شما
در نظر سایرین فردی خجالتی ، عصبی و بی اراده هستید . کسی که باید همیشه
مراقبش بود و به جایش تصمیم گرفت . آن ها تصور می کنند شما تمایلی برای
گفتگو یا رفت و آمد با دیگران ندارید ؛ فرد مضطرب و مشوشی که همیشه در فکر
مسایل و مشکلاتی است که وجود خارجی ندارد . برخی نیز شما را کسل کننده می
دانند ، ولی کسانی که شما را به خوبی می شناسند می دانند این گونه نیست .

 

منبع : کنکاش (توی لینکام هست)

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

یه روز به غضنفر میگن شما در روز چقدر نون می خورین ؟

 

میگه : صبح دوتا لواش

 

ظهر یه تافتون

 

بعد از ظهر چهارتا سنگک

 

شب هم سه‌تا باگت !

 

به غضنفر میگن پس نون بربری چی ؟

 

میگه پس فکر کردی اینا رو لای چی میذاریم می خوریم ؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

غضنفر داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می
رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم
گرفت منو و خورد.

دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!

غضنفر میگه: ای بابا، چه زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی!؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یارو میره سمعک بخره، فروشنده میگه: همه جورشو داریم، 1000 تومنی تا 1000000 تومنی.

 

یارو میگه: 1000 تومنی اش چه جوری کار میکنه؟

فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط چیزی که هست وقتی مردم اینو میبینن، بلندتر حرف میزنن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پیامک قل مراد به نامزدش:

تو خشگلی مثل پری/اما کثافت و خری/
 
اگرچه تو خیلی خری/همیشه درقلب منی/

دوستت دارم کثافت/خاک تو سر قیافت

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یارو به یه دختر میگه اسمت چیه؟ دختره بهش میگه "شراره" ولی بچه ها صدام
میکنن شراب. ترکه میخواد یعنی کلاس بذاره میگه اسمه منم علی اصغره بچه ها
صدام میکنن عرق سگی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دیوانه اولی : اسمت چیه ؟

 

دیوانه دومی : غضنفر

 

دیوانه اولی : اسم داداشت چیه ؟

 

دیوانه دومی : غضنفر

 

دیوانه اولی : چطوری میشه هر دوتاتون غضنفر باشین ؟

 

دیوانه دومی : همه مردهای فامیل ما اسمشون غضنفره

 

به غیر از داداشم قل مراد ، که اسمش حیف نونه !!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

غضنفر می خواسته مین خنثی کنه

 

گوشاش رو می گیره

 

پاش رو می ذاره روی مین !!!

 

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

   ** از بــیـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه **
                                             ** گــوئـی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه **

   ** برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر(ص)  **
                                             ** خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه **

   ** اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی(ص) را **
                                             ** در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه **

   ** در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه(س) از پـا **
                                             ** دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانـه **

   ** زیـنـب(س) بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را **
                                             ** ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه **

   ** در خون فتاده زهرا(س) چون مرغ نیم بسمل **
                                             ** مـحـسـن(ع) فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه **

   ** در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر(ع)  **
                                             ** مانده حـسـیـن مظـلوم(ع) حیران در آن میانه **

   ** از نقش خون و دیوار پرسد ز حال زهرا(س)  **
                                             ** وز زخــم سـیـنـه گـیـرد از مــیــخ در نشـانه **

   ** دارد حــســن(ع) شـکـایـت از کـیـنـه مغیره(ل)  **
                                             ** ریـــزد ز دیـــدگـــانـــش یــاقـــوت دانـه دانـه **

   ** بـا پـهـلـوی شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته **
                                             ** زهـرا(س) بـه خـون نـشسـته در کـنج آشیانه **

 
منبع شعر: کتاب زمزمه های مرحوم حاج احمد دلجو، ص 20.

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

پیامک شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

 

فاطمه اکتفا به نامش نکنید
نشناخته توصیف مقامش نکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست
علامه اگر هست سلامش نکنید

 

**********************

 

بر حاشیه‌ی برگ شقایق بنویسید
گل ، تاب فشار در و دیوار ندارد

 

**********************

 

پیمبری که عمری غم خوار امتش بود
روی کبود زهرا (س) اجر نبوتش بود ؟!

 

پیامک شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

 

دل از غم فاطمه توان دارد ، نه
و ز تربتِ او کسی نشان دارد ، نه
آن تربتِ گمگشته به بَر ، زوّاری
جز مهدی صاحب الزمان دارد ، نه

 

********************

 

حضرت محمد (ص) می فرمایند : فاطمه پاره تن من است . هرکه او را بیازارد ، مرا آزرده خاطرکرده
و هر که او را شاد کند ، مرا نیز خوشحال نموده است .

 

********************

 

در بین آن دیوار و در ای فدایی حیدر
دادی تو شش ماهه پسر بهر یاری حیدر

 

پیامک شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

 

یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟

 

*********************

 

من با که گویم این که بهارم خزان شده
ماهم به خاک تیره غربت نهان شده
بانوی بی نشان که به هرسو نشان ز اوست
رفت از برم به قامت همچون کمان شده

 

*********************

 

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم
محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

 

پیامک شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

 

**********************

 

خزان زود هنگام و کبود شدن یاس بوستان پیامبر ، تسلیت باد .

[ ۱۳٩۱/٢/۳ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

دوستان من در حال حذف کردن یک مطلب پیش نویس بودم که اشتباهی دکمه حذف مطلب (7روش برای جلوگیری از ماهواره) رو زدم و اون مطلب حذف شد تعجبناراحتگریه

حالا از شما خواهش دارم اگر اون مطلبو دارید به من پیام بدید تا دوباره اونو بذارم افسوسخیال باطل

متشکرمگریهگریهناراحتخنثیلبخندخجالتخندهقهقهه

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

* دوستم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه
داری؟ پـــ نه پـــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای
چندش آور علاقه دارم!!!!

* مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده، تازه می پرسن دردت اومد؟
پـــ نــه پـــ از اینکه می بینم رابطه شما دوتا انقدر خوبه و با هم همکاری می کنید، دارم اشک شوق می ریزم!!!


* لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمی کنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!
پـــ نه پـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده.

* دارم کمرمو با نبش دیوار می خارونم خواهرم میگه کمرت می خاره ؟
 میگم پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری می کنم واسه خرس ها راهو گم نکنن!!

* دارم چایی می خورم داغ بود سوختم داداشم می پرسه سوختی؟
 می گم پـــ نه پـــ رفتم مرحله بعد!!!

* به همکارم می گم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، می گه از تو اینترنت؟
 پـــ نه پـــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره!!!

* رفتم ساعت سازی به یارو می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟
 پـــ نه پـــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار!!!

* تو فرودگاه دارم با رفیقم حرف میزنم یارو داره رد میشه میپرسه: شما ایرانی هستین؟
می گم:پـــ نه پـــ ما چینی هستیم فقط روی ما فارسی ساز نصب کردن!!!

* رفتم دکتر از منشیه می پرسم دکتر هست؟ میگه بله می خوایید برید پیششون؟
 پـــ نه پـــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم!

[ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

سلام دوستان همیشگی من و پرگار.

اومدیم که خدافظی کنیم؛

درایام نوروزممکن است که ما نتوانیم بروز باشیم و از این بابت ناراحتیمگریه

اما مجبوریم البته خود جناب پرگار کارشونو انجام میدن و اون منم که نمی تونم مطالبی روکه پرگار میفرسته برای شما بذارم . وقت تمام

امید واریم که سالی خوش و پراز برکت داشته باشید .

هرروزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

اس ام اس تبریک سال نو

—————————

بی اجازت دفتر  ۳۶۵ برگ جدیدتو دادم به خدا تا بهترین تقدیر رو برات نقاشی کنه

نوروز ۹۱ مبارک

—————————

یادت باشه:تعطیلات بزودی تموم میشه وبعدش سرکار رفتنه که انتظار تورو میکشه.

بازم ۱سال کار و خستگی!

(ستاد کوفت کردن تعطیلات نوروزی)

—————————

امروز ۲ نفر آدرس و شماره تلفنت رو ازم خواستن منم بهشون دادم

یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت

سال ۹۱ میان سراغت !

—————————

خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش !!!

—————————
عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را

نوروز ۹۱ بر شما مبارک . . .

—————————
با ارزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو پیشاپیش مبارک

—————————

عاقبت زمستون رفت و رو سیاهیش برای ما موند !

امضاء حاجی فیروز !!!

—————————

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم

هر روزتان نوروز . . . سال ۹۱ مبارک

—————————

تو عید میوه ها گرون میشه ، قدر خودتو بدون گلابی !!!

—————————

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.

نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است

پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت

نوروز ۹۱ مبارک

—————————

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .

—————————

لحظه ای که سال تحویل می شه

تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی

کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه

تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه

سال ۹۱مبارک

—————————

در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم

نوروز ۹۱ مبارک

—————————

بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیز تر است

نوروز مبارک

—————————

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را بریم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظها هایم زیاد باشد

—————————

ستاره بختتان بالا
سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتان بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز
سال جدید مبارک

—————————

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

—————————

اس ام اس سرکاری مخصوص عید نوروز ۱۳۹۱

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز،

امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!

—————————

e

… ei

… eid
. .. eide

. .. eidele ghafel

. .. didi sale 90 ham tamoom shod?

—————————

با توجه به گران شدن نرخ sms پیشاپیش نوروز ۹۱, ۹۲

تولدت ، تولدم ، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک.نور به قبرت بباره !!

—————————

><(((>
><(((>
><(((>
من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم.
سال نو مبارک
—————————
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که دادی مرواد از یادت
سال نو و نوروز باستانی مبارک
—————————
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک
—————————
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب عید تقدیم تو باد
—————————
مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید
سال نو مبارک
—————————
دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
هر روزتان نوروز
—————————
سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد.
نوروز ۹۱ مبارک
—————————
با آرزوی
۱۲ ماه شادی،
۵۲ هفته پیروزی،
۳۶۵ روز سلامتی،
۸۷۶۰ ساعت عشق،
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت،
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی.
سال نو مبارک باد
—————————
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
********سال نو مبارک********
__________________
><(((>
><(((>
><(((>
من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم.
سال نو مبارک
—————————
بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است
آغاز بهار بر شما مبارک
—————————
چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،
روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به
همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!
—————————
عاقبت زمستان رفت و رو سیاهیش برای ما موند
..

….
….
امضا
حاجی فیروز
—————————
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک
—————————
بهار،نـیم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد!
دوست عزیز سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم
—————————
سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد.
نوروز مبارک
—————————
نزدیک عیده، توی خونه تکونیه دلت، مارو بیرون نکنی!!!
—————————
امروز ۲ نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو گرفتن که بیان پیشت
منم دادم. سال دیگه می یان سراغت
یکیشون خوشبختی بود
اون یکی هم موفقیت
—————————
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب عید تقدیم تو باد
—————————
سلام، ببخشید این موقع شب بیدارت کردم.
.
.
خواستم یادآوری کنم: سال نو شده.
.
.
.
کم‌کم باید از خواب زمستونی بیدار بشی
—————————
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک
با تبریک سال نو
—————————
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب عید تقدیم تو باد
—————————
مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید
سال نو مبارک
—————————
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
******** سال نو مبارک ********
—————————
دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
هر روزتان نوروز

—————————

دمت گرم بابا.خیلی با حالی . . . . اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

حکایت بانک زمان:

تصور کنید حساب بانکی دارید که در ان هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خودخالی می شود.

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!

هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان
شب به پایان می رسد .

هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا
اضافه نمی شود.

ارزش یک سال رادانش اموزی که مردود شده ، می داند.


ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .

ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.

باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !

گنجتان را آسان از دست ندهید! 

به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

  فراموش نکنید:

                      
دیروز به تاریخ پیوست.

                      
فردا معما است.

                   
و امروز هدیه است.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
افسوس ، (فقط در ایران)افسوس 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

در طول ترم

 سه روز مانده به امتحان

دو روز مانده به امتحان

شب امتحان

یک ساعت مانده به امتحان

سر جلسه امتحان

هنگام خروج از جلسه

 یک هفته بعد از امتحان

 

 

اینم از تصمیم همیشگی درس خوندن از ترم آینده

 

 

 

یادش بخیرخوشمزه

[ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیام، یاد بابام افتادم که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! 
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
ازدور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود. 

 

منبع : http://tanz.mihanblog.com

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها راسیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
 
گریهناراحتخیال باطلچشمتعجبآخقهرگریه
[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها
همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیرنشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت: این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام!!!!

 

قهقههعصبانیقهقهه

 

منبع : شکار ذهن ها!!!!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورزهر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.


پس برای اینکه حیوان بیچاره
زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستاتصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.


مردم با سطل
روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.


روستایی ها همینطوربه زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …

نتیجه اخلاقی : مشکلات
، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

 

منبع : شکار ذهن ها !!!

 
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از ۳۰ سالگی زوده بعد از ۳۰ سالگی دیر.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

۹) ایمیل فرستادن بی فایده است، چون یا خوب مینویسی که مطلبتو به اسم خودشون میفرستن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

      نمایش اندازه واقعی

                         
                                 

1-این عبارت را درست بخوانید: گندم فروشا، ارزن آمد نخود آمد ماش فرستادیم برنجش مده، برنجش بده.


2-شخصی برای نخستین بار سوار یک خودروی «فولکس واگون» شد و بسوی شهری حرکت کرد، درمیان راه خودروی او خراب شد ناچار ماشین را به کنار جاده هدایت کردوکاپوت ماشین را بالا زد، ولی با کمال تعجب دید نه ازموتور خبری هست، نه ازسیلندر و نه چیز دیگر چطور چنین چیزی ممکن است؟
3- جملات زیر، مصداق چه حکایتی هستند؟ « برو، اگر نیامده، بگو بیاید. رفتم،نیامده بود، گفتم: بیاید، چرا نیامد؟ حتماً آمده که نیامده است. اگر
نیامده بود می آمد.»

4-زنی را در خیابان دیدم که پسربچه ای را به دنبال داشت. از او پرسیدم: این پسر با توچه نسبتی دارد؟ گفت: «او پسرِ پسرم است، برادر شوهرم» ، چطور چنین چیزی ممکن است؟


 

جواب چیستان ها در ادامه مطلب..................


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

به یک استاد جوان و ساده لوح و حتما" حتما" حتما" مجرد ، جهت تدریس خصوصی درس تنظیم خانواده به یک دختر سی و پنج ساله نیازمندیم .

خانواده محترم همین دختر سی و پنج ساله

***



هوالشافی

ترک اعتیاد شرپایی به همراه شم ژدایی ، شد در شد تژمینی ، بدون درد و ژرر جسمی یا روحی

مکان : ژلع غربی بوشتان شوشن

دکتر بهمن شیاه

***



پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من ...

فرزند ارشد و خلف مرحوم اکبر ساسانی ، جناب آقای محمد رضا ساسانی ! درگذشت
پدر مرحومتان را به شما و خانواده محرومتان تسلیت می گویم و لیک خواشمندم
اگر مایل هستید پدرتان در امتحان سخت و در عین حال شیرین حضرات نکیر و منکر رد نشوند ، هرچه زودتر بدهی ایشان به بنده را پرداخت بفرمایید .

 انشاءالله تعالی .

شماره حساب 325686 بانک ملی ، شعبه مرکزی

از طرف جعفر مقروض زاده همکار گرامی پدر از خود گذشته و

در گذشته تان

***



آموزش مداحی

ده در صد تضمینی

با بهره گیری از ملودی های عارفانه، عرفای بزرگی چون ابی، شادمهر، داریوش، آرش و علی گیتور

لطفا" برای ارتباط با همکاران ما شماره دفتر مرکزیمان را در دبی _ شهر العرفاء_ از 118 بگیرید.

***



کنسرت موسیقی پاپ

با اجرای هنرمندانه گروه دوپس دوپس و با صدای دلربای مانی خاک عالم بر سر زادگان و با همکاری بانوان از آب گذشته

مکان : شهرک غرب _ خ لبخند شکفته مادر _ کوچه خوش گذران _ پلاک 13

زمان : پنج شنبه ها و جمعه ها از ساعت 6 بعد از ظهر الی ماشاءالله

*به تعدادی طرفدار پروپاقرص به شدت نیازمندیم .

یکی از حزب های سیاسی اسمشو نبرم

شماره تلفن همراه رئیس کل حزب 09121775775

***



به یک سانسورچی چشم پاک ترجیحا" هفتاد ساله _ بلکه هم بیشتر !_ جهت حذف
مسائل غیر اخلاقی فیلم ها و سریال ها و حتی انیمیشن های خارجی ، که به شدت جنبه بد آموزی دارند ، نیازمندیم.

تامین برنامه سازمان صدا و سیما

***



مژده به دوستداران هنر سینما

جدیدترین سی دی های بسیار اورجینال از زندگی خصوصی زرافه ها ، کرگدن ها و گاو میش ها رسید . البته از همین الآن به شما قول

می دهیم به زودی سی دی زندگی خصوصی خرها را هم برای علاقه مندان به بازار پخش بفرستیم!

آدرس مرکز پخش: همه مکان های عمومی مثل مترو ، اتوبوس و هرجای دیگری که
فکرش را هم نکنید . مطمئن باشیدحتی وقتی دارید آرام در خیابان راه می روید و
در افکار خود غوطه ور شده اید ما شما را تنها با گفتن همین جمله شاد می کنیم : ( سی دی جدید زندگی خصوصی رسید ! )

***



گرانی مرد

ما بهترین روش را برای رفع نگرانی از گرانی های موجود به شما توصیه می کنیم
: اگر گوشت گران شد به جایش مرغ بخورید ، اگر مرغ گران شد به جایش تخم مرغ بخورید ، اگر تخم مرغ گران شد به جایش گوجه فرنگی بخورید ؛ اگر گوجه فرنگی گران شد موز بخورید که اتفاقا خیلی هم قوت دارد ! اگر موز گران شد ، به جایش سیب زمینی بخورید اگر سیب زمینی گران شد به جایش شلغم بخورید اگر شلغم گران شد به جایش کوفت ....

ای بابا اصلا شما چه قدر شکمو اید ؟

مگر هیچی نخورید می میرید ؟

سازمان مبارزه با گرانی های موجود در دولت

***



دعوت به هم کاری

در عسر یارانه و غرن 31 ما نیاض مند پیش رفت ضبان فارصی و طرور کردن لقات بی گانه هستیم .

به همین مناسبت از اصاطید ضبان و ادبی ات فارصی _ به خصوص
اصاطیدی که همیشه نمره دیکته شان بالای 17 بوده! _ دعوت به هم کاری مصتمر میشود!

_ ترا بخدا تا بیش تر از این آب رو ریزی نکردیم بیایید کمک! _

از طرف احالی با صواد فارصی را پاس به داریم!

***



در کار خیر حاجت یک عالمه استخاره هست!!!

یادتان باشد اگر دلتان نمی خواهد گرفتار بلاهای زمینی و آسمانی بشوید باید برای هرکاری اعم از سلام کردن به اقوام و آشنایان ، خوابیدن ، بیدار شدن ، صبحانه خوردن ، ناهار خوردن ، شام خوردن و غیره خوردن ، خندیدن یا نخندیدن(و بقیه کارهایتان) باید با ما تماس بگیرید تا برایتان استخاره کنیم .

اجازه بدهید استخاره بکنم ببینم اسمم رو بگم خوب میاد یا بد؟!

***



پیام تسلیت

همکار بی شعور ! در گذشت مادر بدبختتان را به خاطر داشتن چنین فرزندی تسلیت می گوییم تا حرصتان را در آوریم .

ضمن اظهار خوشحالی به دلیل درگذشت بسیار ناگهانی ایشان ، آرزوی مرگ هرچه سریعتر شما را از خدواند منان خواهانیم .

جمعی از همکاران با شعور

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یارو زبونش می گرفته، میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب
داره.

کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب، دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میاد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

 رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟

 یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.  

رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه:آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه…

یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه:

 یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.  

رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش. 

 می‌رن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه:

چی می خوای؟

یارو می گه: دیب! 

 کارمنده می گه: دیب؟

یارو: آره.  

کارمنده می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

یارو: آره.

 کارمند: داریم!چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!

همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یاروچی می خواد.

کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه پلاستیک مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

  همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن:

چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!
 می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟

می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!  

رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!!

 

                                                                        منبع : شکار ذهن ها!!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .

دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟

من : زنم دیگه پس چی ام ؟

دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟

من : نه مامانی بابا مرده .

دخترم : راست میگی مامان ؟

من : آره چطور مگه ؟

دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟

من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ

دخترم : دایی سعید هم زنه ؟

من : نه اون مرده !

دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟

من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام .

دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟
 

من : از این که خوشگلم.

دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟

من : اره دخترم

دخترم : بابا از کجا فهمید مرده

من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد
خوشگل نیست مرده !

دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟

من : آره تقریبا .

دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره

من : اولا تو نه شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟

دخترم : چشاش

من : یعنی من زشتم مامان ؟

دخترم : آره

من : مرسی

دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !!

من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست

دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود

من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه

دخترم : مامان من مردم

من : نه تو زنی

دخترم : یعنی منم زشتم

من : نه مامان کی گفت تو زشتی تو ماهی ، ولی تو الان کودکی

دخترم : یعنی من زن نیستم ؟

من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی

دخترم : یعنی چی ؟

من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص
میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه .

دخترم : یعنی منم مامانم ؟

من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی

دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟

من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه

دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام ؟

من : تو کودکی

دخترم : کی زن میشم ؟

من : بزرگ شدی

دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟

من : ببین یه جور دیگه میگم . کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی

دخترم : بابا

من : بابات کی بتو شیر داد ؟ !!!!!!!!!!

دخترم : بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه

من : نه الان رو نمی گم ، کوچولو بودی ؟

دخترم : نمی دونم

من : نمی دونم چیه ؟ من دادم دیگه

دخترم : کی؟

من : ای بابا ولش کن ، بین مامان ، زنها سینه دارن که باهاش به بچه ها شیر میدن
، ولی مردا ندارن

دخترم : خب بابا هم سینه داره

من : اره داره ولی باهاش شیر نمی ده !! فهمیدی

دخترم : خوب منم سینه دارم ولی شیر نمی دم پس مردم .

من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی .

دخترم : الان می خوام بفهمم .

من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده

دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی

من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟

دخترم : مامانم

من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن

دخترم : آهان فهمیدم .

من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن

 


****

نیم ساعت بعد

دخترم : مامان یه سوال بپرسم

من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها

دخترم : در مورد ماهی قرمزه است .

من : خوب بپرس

دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!!

 

منبع : شکارذهن ها!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

شعر طنز : نبرد رستم و جومونگ

 

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

 

منبع : شکار ذهن ها !!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
شلوار این بنده خدا رو کجا میبری؟؟؟؟؟؟
 
 
 
 
قهقههخندهقهقهه
منبع : شکار ذهن ها !!!!
 
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت
زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود
و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون
دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان
پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان
و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید
اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن
شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین 
گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی
وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره
شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را
دارد؟

مرد
جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب
من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر
مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با
قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او
داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم
بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار
داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم
وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی
وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به
من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما
یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این
شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا
می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد
جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به
سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای
لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای
داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود..

 

 منبع : شکار ذهن ها !!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟

زن گفت: نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.

آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.
عصر وقتی شوهرش به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی شویم.

زن
با تعجب پرسید: چرا!؟ یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او
ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقیت است. و نام من
عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.

زن
پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت: چه خوب، ثـروت را دعوت
کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت
را دعوت نکنیم؟

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟

پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند، ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست.

 

 

منبع : شکار ذهن ها !!!!

 
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:

ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم!
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:
این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت:
ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت:
باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.
کلاغ گفت :
بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت :
بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :
بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت :
کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

اولین ماهواره ملی  دانشگاهی کشور عزیزمان ایران

 ماهواره ملی نوید علم و صنعت 

برای دیدن مدار حرکتی این ماهواره برروی لینک زیر کلیک کنید 

مدار حرکت ماهواره ملی نوید علم و صنعت

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

سلام دوستان همیشگی من و پرگار ؛

 من [یک دوست ] عکس هایی برای مسابقه عکاسی گرفتم و گفتم بد نیست عکسامو تو وبلاگم بذارم  تا شما هماونارو ببینید و دربارشون نظر بدید .

 طبیعت گیلان

برای دیدن همه ی اونا به  ادامه مطلب برید ، البته اگه زحمتی نیست  ....

 

توجه داشته باشید بعضی ها قصد سوء استفاده از عکس های من رو داشتند ،  لطفا شما این قصد رو نداشته باشید. ممنون لذت ببرید .

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دانشکده دامپزشکی
استاد: اسب عربی را از اسب مجاری را چطور می شود تشخیص داد؟

دانشجو : به تفاوت لهجه!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کوتاه ترین جک جهان
علم بهتر است یا ثروت؟
پزشکی!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عزادار
اولی : بیا یک دست شطرنج بازی کنیم.

دومی : بابا ! من عزادارم.
اولی: عیبی ندارد ، با مهره های سیاه بازی کن!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جمله سازی
معلم : امیر جان ، با حمید یک جمله بساز.
امیر : شما چقدر شبیه همید!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در جریان بودن
اولی : چرا رفته ای وسط رودخانه نشسته ای؟
دومی : چون می خواهم در جریان باشم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سهمیه دعوا
اولی: از زد و خورد دیروز چیزی به گوش تو خورده؟
دومی : آره ، یک سیلی محکم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سینما
اولی: فیلم " جیب برها به بهشت نمی روند" را دیده ای؟
دومی : نه ، چون بی پولها به سینما نمی روند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سوغاتی
اولی: از مسافرت چی آوردی؟
دومی : تشریف!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جوک بندری
یارو از بندرعباس میاد بهش میگن اونجا چیکار می کردی؟

میگه : عرق!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جک معمایی کوتاه
هانیه توسلی و حامد کمیلی با هم ازدواج میکنن بچه شون چی میشه؟
:
دعای ندبه!!!

          * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

به غضنفر میگن سه تا فوتبالیست نام ببر میگه : علی دایی ، علی کریمی ، فرار مهدوی کیا!

 

طرف نصف قرص خوابشو میخوره شب یه چشش باز میمونه.

 

غضنفر دنبال دزد می کنه از دزد جلو میزنه!!!

 

غضنفر ساعت نه شب که می شه سطل آشغال ویندوزش رو خالی می کنه!

 

از طرف سوال می کنن عامل اصلی طلاق چیه ؟ میگه ازدواج.

 

یه روز غضنفر یه ملخ می گیره میگه بپر ملخه می پره ، یه پاشو میکنه میگه بپر ملخه می پره ، پای دومشو هم میکنه باز میگه بپر ایندفعه ملخه نمی پره. غضنفر یه نتیجه علمی می گیره: وقتی دوتا پای ملخ کنده شه ملخ کر میشه

 

یارو 1000 تومنی پیدا میکنه میبینه وسطش سوراخه میگه بخشکی شانس وسطش گوشه نداره!

 

غضنفر میاد تهران تو ترافیک گیر میکنه میگه : ها ماشاالله! به این میگن عروسی!

 

قالی شویی برادران غضنفر: میان ، میبرن ، میشورن ، دیگه نمیارن!!!

 

معلم ورزش به دانش آموز گفت : بخوابید رو زمین و رکاب بزنید.
یکی از دانش آموزان پایش را بالا گرفته بود ولی تکان نمی داد معلم از او پرسید چرا رکاب نمی زنی؟ جواب داد: چون دوچرخه ام تو سرازیری افتاده.

 

وصیت غضنفر : دور قبرم آب و صابون بریزید تا هرکس رد شد بیفته من سیر بخندم روحم شاد بشه.

 

به یارو میگن قبض آب و برق خونتو چطور پرداخت میکنی؟ میگه میذارم پشت برف پاک کن ماشین غضنفر فکر میکنه قبض جریمست پرداخت میکنه!

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

همه ما برای رسم دایره و رسمهای زیبای ریاضی از پرگار استفاده کرده ایم. پرگار یک پایه دارد که بر کاغذ به عنوان تکیه گاه قرار می گیرد و به پایه دوم امکان رسم می دهد. تمامی نیرو را پایه تکیه گاه تحمل می کند و آزادی عمل را به پایه بعدی می دهد. از دیدن طرح شکیلی که کشیده شده و اثر پایه دوم را دارد لذت می بریم اما هیچوقت به آن اثر بسیار ریز پایه اول نگاه نمی کنیم. بعضی وقتها هم دلمان می خواهد آن هم نباشد تا اثری روی کاغذ نگذاشته باشد.

می خواهم از آدمهایی یاد کنم که در زندگی همچون پایه اول پرگار عمل می کنند. در مسایل مختلف و مشکلات برای دیگران تکیه گاهند. با صبوری مشکلات را تحمل می کنند. برای دستیابی به نتیجه ای زیبا دیگران را در رسم طرح زندگیشان یاری می دهند. ایستادگی، فداکاری، تعقل، همکاری و خیلی خصوصیات دیگر دارند اما سنگ زیرین آسیابند. این آدمها معمولا در پایان کار از یاد می روند، نادیده گرفته می شوند و آنقدر نتیجه کار زیبا و وسوسه انگیز می شود که کسی از همراهان فرد موفق یاد نمی کند. این آدمها واقعا قابل احترامند اما نمی دانم چرا دیده نمی شوند؟ بیدار نبودن وجدان فردی که به نتیجه می رسد، نداشتن حس قدردانی یا ...

ما به هر طرحی در زندگی مان نگاه کنیم رد پای کسی هست که یاریمان کرده، لحظه ای به او فکر  کنیم و اینکه چگونه او را سپاس گفته ایم و اینکه آیا در زمان لازم به روحیاتش اهمیت داده ایم؟

شاید در نزدیکی مان، در خانواده مان، در فعالیتهای اجتماعی و خیلی مناسبتهای دیگر اگر دقت کنیم آنها را خواهیم یافت. اگر پرگار زندگی ما طرحی نو و زیبا می کشد، ما نیز به زیبایی قدر بدانیم تکیه بودن آنهایی را که پایه ایستادگی بودند.

و از یاد نبریم در تمامی لحظات، نقشی که بر صحنه وجود می کشیم بر پایه پرگار اوست. اویی که همیشه همراه است. در پایان هر توفیق زمینی یادمان باشد نگاهی به آسمان هم بیندازیم. 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]
 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
 

1- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟
2 - عجایب جنگل بی پایه دیدم، عجایب چادر بی سایه دیدم،

بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی مایه دیدم.

3- عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟

4- آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟
5- آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟

6 - آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است

گه پرده ماه است و گهی حاجب شید است؟

7- نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد!

8- آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟
9- آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟
10- آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟

11- آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟
12- آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟

13- آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟

14- این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!
 

 
 
 

 

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

پاسخها

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

 1- خدا

 2- آسمان و خورشید و ماه

 3- آسمان پرستاره

4- نور

5- هوا

 6- ابر

7- باد

8- باران

9- خاک

10- آب جوی و رود

11- یخ

12- چشمها

13- سیاهی چشم

14- دندانها و زبان

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

حکایت (چاپلوسی)

سلطان محمود را در حالت گرسنگی خوراک بادنجان بورانی پیش آوردند. خوشش آمد. گفت: «بادنجان طعامی است خوش.» ندیمی به تعریف از بادنجان پرداخت. سلطان چون سیر شد، گفت: «بادنجان سخت مضر چیزی است.» ندیم باز درباره مضرات بادنجان زیاده روی کرد. سلطان گفت: «ای مردک تا این زمان به تعریف از آن می پرداختی؟»

گفت: «من ندیم توأم، نه ندیم بادنجان. مرا چیزی باید بگویم که تو را خوش آید، نه بادنجان را».

عبید زاکانی ادیب توانا در این حکایت طنز به زیبایی، چهره نازیبای افراد چاپلوس را می نمایاند که می کوشند با چرب زبانی، ضدارزش ها را ارزش و بدی ها را نیکی، پلیدی ها را زیبا و یا برعکس اینها نشان دهند و مردم را بفریبند.

شگفتا که بیشتر افراد ضعیف و فرومایه که چیزی بارشان نیست و بر اثر روابط و زد و بندها به مقام و موقعیتی دست یافته اند، از مدح و ستایش این گونه افراد لذت می برند و بساطشان را روز به روز گسترش می دهند، ولی افراد بالیاقت و شایسته که نیازی به تعریف و تمجید بی جا نمی بینند، به شدت با آنها مقابله می کنند.

امام علی علیه السلام می فرماید: «زنهار پرهیز کن از چاپلوسی و تملق که از خصلت ایمان نیست».

ناگفته نماند تملق و چاپلوسی، شخصیت گوینده را تخریب و مخاطب را مغرور می سازد.

پیام متن:

پرهیز از تملق و چاپلوسی برای حفظ ایمان.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

آمده که جوانی از محبین از شبلی راجع به صبر پرسید و گفت: کدام صبر شدیدتر است؟ شبلی گفت: صبر برای خدا ... جوان گفت: نه.
گفت: صبر همراه با کمک خدا ... گفت: نه
گفت: صبر بر خدا .... گفت: نه
گفت: صبر در راه خدا ... گفت: نه
گفت: صبر با خدا ... گفت: نه.
شبلی گفت: پس وای بر تو! کدام صبر است؟
جوان گفت: صبر از فراق خدا.

پس شبلی آهی کشید و بیهوش شد و افتاد.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

بد نیست هوش خود را محکی بزنید.

اگر فکر می کنید باهوش هستید پس به سوالات زیر پاسخ دهید!؟


1- جنگ های 100 ساله چند سال طول کشیدند؟
الف- 116 سال   ب- 99 سال  ج- 100 سال   د- 150 سال 
 
 
2- کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟
  الف-برزیل   ب-شیلی    ج-پاناما   د-اکوادور


3- مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟ 
 الف-ژانویه   ب-سپتامبر    ج-اکتبر    د-نوامبر 

 
4- کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟ 
الف-ادر    ب-البرت    ج-جورج    د-مانویل 

 
5- نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟ 
الف-قناری   ب-کانگرو   ج-توله سگ   د-موش صحرایی 


جواب سؤالات در ادامه مطلب.......

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 مقدمه : بدون شک هیچ چیز لذت بخش تر از خواب بعداز خاموش کردن ساعتی که در حال زنگ زدن است ، نیست ودنیای مدرن هم انگار کل تلاشش را بسیج کرده که مارا از لذت های والا محروم کند . می گویید نه؟ به این نه اختراع لعنتی نگاه کنید...

 ××××××××××××××××××××××××××

ساعت های زنگ دار جالب ! - www.RadsMs.com

این ساعت موقع زنگ که بشود راه می افتد !

اول از روی میز پایین می پرد و بعد می چرخد و فرار می کند !

اگر هم بلند شوید و دستگیرش کنید

آنقدر می لرزد که نتوانید دگمه خاموش را به راحتی پیدا کنید !

 ××××××××××××××××××××××××××

ساعت های جالب برای بیدار کردن خوابالو ها ! - www.RadsMs.com

نارنجک صوتی در اصل یک ساعت نیست بلکه یک بیدار کننده است.

ضامن را می کشید و پرتش می کنید در اتاق یا تخت کسی که خوابیده

و باید بیدار شود. بعد از ده ثانیه صدای بسیار ناهنجاری را شروع می کند

که شدتش قابل تنظیم است. مشکل اصلی اینجاست که

برای خاموش کردنش هم طرف حتما باید بلند شود

و شما را پیدا کند تا ضامن را دوباره در نارنجک فرو کنید !

 

 ××××××××××××××××××××××××××

 

ساعت های بیدار کننده جالب - www.RadsMs.com

این ساعت یک پازل (جورچین) چهار قطعه ای در بالایش دارد

که در هنگام زنگ زدن ساعت به هوا پرت شده و در اتاق پراکنده می شوند.

حالا برای قطع زنگ باید این چهار تا را پیدا کنید

و دوباره سرجای خودشان قرارشان دهید.

 

 ××××××××××××××××××××××××××

ساعت های زنگ دار جالب - www.RadsMs.com

قسمت فوقانی این ساعت موقع زنگ زدن به پرواز در می آید.

باید بلند شوید و با پریدن آن را گرفته و دوباره در جایش بگذارید.

 ××××××××××××××××××××××××××

ساعت های جالب بیدار کننده - www.RadsMs.com

این ساعت (مرغ) هنگام زنگ زدن تخم می گذارد

و تا تخم ها را از زمین جمع نکنید و در دهانش نگذارید

زنگش (قدقدش) را متوقف نمی کند !

 ××××××××××××××××××××××××××

 

ساعت های بیدار کننده جالب - www.RadsMs.com

هر وقت ازش ساعت را بپرسید، جواب می دهد.

بعد هم که موقع بیدار شدن شد، اول به شما می گوید «آفتاب دمیده‌! بیدار شو عزیزم»

ولی وقتی بیدار نشدید عربده می زند که «دستت رو از گوشت ور دار ! بیدار شو !»

و در این مرحله تنها خاموش کردن اش این است که

بسیار محکم و با خشونت، گلوی ساعت را بگیرید و فشار بدهید !

 

 ××××××××××××××××××××××××××

 

ساعت های زنگ دار - www.RadsMs.com

موقع خوابیدن دگمه زنگ زدن برای فردا را فشار می دهید.

نیمه شب ساعت بی سر و صدا راه می افتد

از تخت پایین می آید و آنقدر راه می رود تا در یک گوشه از اتاق مخفی شود

صبح که شد برای پیدا و خاموش کردن اش باید از تخت بیرون بیایید.

هنر ساعت اینجا است که هر روز یک جای جدید

و متفاوت با قبل برای مخفی شدن پیدا می کند.

 

 ××××××××××××××××××××××××××

 

گجت های جدید - ساعت زنگ دار - www.RadsMs.com

این ساعت مجهز است به یک صدای ۹۵ دسی بلی (!!!)

و یک نورافکن بسیار قوی و یک صفحه لرزاننده که

می توانید آن را در تختتان کار بگذارید !

 ××××××××××××××××××××××××××

ساعت های بیدار کننده جالب - www.RadsMs.com

این ساعت از بالای سقف بر روی تخت شما آویزان می شود

و وقتی زنگ می زند، کافی است یک دست به آن بزنید

تا زنگ اش و چراغ اش خاموش شود.

ولی چند لحظه بعد زنگ و نور دوباره شروع خواهد شد

ولی این بار ساعت کمی بالاتر رفته است !

هربار که خاموش اش کنید کمی بالاتر می رود و دوباره زنگ می زند !

 

 ××××××××××××××××××××××××××

 

جالب بود نه؟؟؟

 

 ××××××××××××××××××××××××××

منبع : مجله گل آقا

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

 

هنگام درس دادن استاد سر کلاس:
(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)

وقتی استاد خبر امتحان می‌دهد:
(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)

موقع امتحان:
(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)

وقتی استاد موقع امتحان حواسش را جمع می‌کند برای مچ‌گیری:
(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)

وقتی که نمره‌ها اعلام می‌شود‌‌:
͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)
[ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

وزارت ارشاد شعر اتل متل را به دلایل زیر ممنوع کرد:

1- استفاده از کلمات زشت

2- صدور شیر به هندوستان

3- ترویج بد حجابی

شعر اصلاح شده:  اتل متل صلوات... گاو علی زده قاط ...

هم دست داره هم آستین .... شیرشو بردن فلسطین...

بگیر زن مسلمان ... از حزب الله لبنان ...

اسمشو بذار حلیمه ... چون چادرش ضخیمه !   اجماعا صلوات

 

منبع:http://shekarestan.net      

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

بوی نان تازه

روی آوای تو مادر ،

می توانم من بخوابم .

آن صدای گرم و نرمت ،

هست ماه و مهتابم.

روی لبخند تو مادر ،

می توانم گل بکارم.

خنده ات را مثل گلها ،

دوست دارم ، دوست دارم .

دست پر چین و چروکت ،

بوی نان تازه دارد .

دستهایت در نوازش ،

مهر بی اندازه دارد.

می توانم من بنوشم ،

مهربانی را ز چشمت.

می توانم من بفهمم ،

زندگانی را ز چشمنت .

تو قشنگی مادر من ،

مثل آواز قناری !

گرچه خیلی پیری ، اما ،

در محبت نو بهاری .

بهار 1370

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
داستان


آیا تاکنون درباره هتل هایی شنیده اید که به محل هایی برای تردد ارواح سرگردان مشهور شده اند. خبرگزاری رویترز فهرستی از ۱۰ هتلی را در سراسر جهان ارائه کرده است که چنین شهرتی دارند. البته درج این گزارش به معنی تأیید این ادعاها نیست.


هتل لانگهام در لندن

این هتل ۵ ستاره که در منطقه شیک West End واقع شده، زمانی محل سکونت افراد مشهوری همچون مارک تواین بوده است. اما شهرت اصلی این هتل به دلیل حضور برخی ساکنان غیر عادی آن است که نخستین بار توسط خبرنگاران BBC پس از جنگ جهانی دوم رویت شدند. این خبرنگاران ادعا می کردند که روح ناپلئون و یک شاهزاده آلمانی را در این هتل دیده اند که در اثر سقوط از پنجره طبقه چهارم هتل جان خود را از دست داده بود. گفته می شود اتاق شماره ۳۳۳ این هتل محلی است که ارواح علاقه زیادی به تجمع در آن دارند.

هتل راسل واقع در سیدنی استرالیا


گفته می شود این هتل تاریخی در کنار اسکله Circular واقع در سیدنی محل سکونت روح یک ملوان قدیمی مربوط به صدها سال پیش است. مسافرانی که درون اتاق شماره ۸ این هتل سکونت کرده اند، ماجراهایی از مشاهده این ملوان را در حالی که از پشت پرده ها به آن ها نگاه می کرد و درون راهروها سرگردان بود، تعریف کرده اند. طبق ادعای آنان، ملوان در نهایت درون لایه ای از غبار و مه ناپدید می شد.

هتل دل کورونادو واقع در سان دیه گوی آمریکا

این هتل مجلل نیز که در فضایی به مساحت ۱۱۲ هزار مترمربع در خطوط ساحلی پاسیفیک در سان دیه گوی کالیفرنیا واقع شده است، در مرکز یک پرونده اسرار آمیز قتل قرار دارد. از سال ۱۸۹۲ که جنازه یکی از مهمانان هتل به نام «کیت مورگان» روی پله های هتل یافت شد، ساکنان و مسافران هتل دائم از وجود سروصداهای عجیب و حس مشاهده شبح های مه آلود شکایت می کنند. بازدید کنندگان خرافاتی هتل نیز از اقامت در اتاق مسافر به قتل رسیده پرهیز می کنند.

هتل «فیرمونت بانف» واقع در «بانف اسپرینگز» آلبرتای کانادا

روح ساکن این هتل فوق العاده خوش منظره که در کوهستان «راکی» واقع شده است، یکی از کارمندان سابق هتل است. این پیشخدمت که در سال ۱۹۶۷ پس از بازنشستگی فوت کرد، تاکنون بارها بنا به ادعای مسافران و پرسنل هتل با یونیفرم کامل هتل بر تن مشاهده شده است، گویی قصد کمک به مسافران را دارد. یک عروس جوان نیز که در روز عروسی اش در هتل درگذشت، در محوطه هتل رویت شده است.

هتل «بالیگالی کاسل» در ایرلند شمالی

قلعه «بالیگالی» که در سال ۱۶۵۲ ساخته شده بود، بعدها تبدیل به یک هتل شد و بانوی سابق قلعه ظاهرا  تمایلی به ترک محل سکونت خود نداشته است و با ضربه زدن به در اتاق ها همچنان زمینه رعب و وحشت ساکنان را فراهم می کند. وی پس از این که همسرش درون اتاق حبسش کرده بود تا از گرسنگی بمیرد، در اثر سقوط از پنجره اتاق جان خود را از دست داد.

هتل «هالیوود روزولت» واقع در آمریکا

در شماری از اتاق های این هتل که محل برگزاری اولین دور رقابت های Academy awards در سال ۱۹۲۹ بود، اثر دست برخی از ستارگان هالیوود درون سیمان وجود دارد. اما ارتباط این هتل با ستارگان هالیوود به همین جا ختم نمی شود و برخی مسافران ادعا کرده اند که روح افرادی چون مریلین مونرو را که از جمله ساکنان دائمی و مشهور هتل بود، مشاهده کرده اند.

هتل ال کانونتو واقع در پورتوریکو

این ساختمان که زمانی محل سکونت بیوه یک سرباز دوران جنگ بود، در دهه ۱۹۶۰ به یک هتل تبدیل شد. مسافران شنیدن صداهای عجیب و غریب را در این هتل گزارش کرده اند ، برخی نیز می گویند اگر شب ها دیر بخوابند، توسط روح بیوه ای که در گذشته ساکن ساختمان بوده است، بیدار می شوند!

هتل بورچیانتی واقع در فلورانس ایتالیا

این هتل که پاتوق هنرمندان، موسیقی دانان و سیاستمداران در اواسط قرن بیستم بوده است، درگیر شایعاتی مبنی بر مشاهده ارواح مانند شبح کودکی که در راهروها بالا و پایین می پرد و یا زنی اسرارآمیز که در حالت نشسته روی یک صندلی دائم بافتنی می بافد، است. حتی برخی مسافران ادعا کرده اند که در مقاطعی یک نفس سرد را در کنار خود حس کرده اند.

هتل استانلی در کلرادوی آمریکا

این هتل که در سال ۱۹۰۹ افتتاح شد، چشم اندازی بسیار زیبا از کوهستان «راکی» برای ساکنان خود ارائه می کند. این هتل بیشتر به دلیل این که محل فیلم برداری شماری از فیلم های ترسناک کلاسیک بوده است، شهرت دارد. استفان کینگ، نیز درباره این هتل رمانی دارد با این مضمون که در زمان اقامت درون آن، چمدانش به نحو مرموزی ظرف چند دقیقه پس از ترک اتاق، باز و تمام وسایل آن چیده شد. ساکنان هتل همچنین ادعا کرده اند که هنگام شب صدای کودکانی را حین بازی می شنوند و گفته می شود که شبح زنی که درون زیرزمین از سرما یخ زد، در راهروها دیده می شود.

هتل، «گراند هیات» واقع در تایپه تایوان

این هتل مجلل که در مرکز منطقه خرید و تجاری تایپه واقع شده است، به دلیل ارواح  محلی اش شهرت دارد. طبق برخی شایعات این هتل در محل سابق یک زندان سیاسی زمان جنگ ساخته شده است، جایی که بسیاری از زندانیان اعدام شدند و اکنون ادعا می شود که ارواح آنان از آن زمان درون هتل در تردد هستند.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

مجتبی 
زارعی

آیا میدانستید که یک نوع موش هست که قلبش در یک دقیقه بین هزار و دویست تا هزار وپانصد مرتبه می تپد و بدین ترتیب رکورد ضربان قلب را در بین موجودات زنده را داراست؟

آیا میدانستید که مغز بیشترین انرژی را در بدن مصرف میکند و بدین دلیل است که گرمتراز سایر نقاط بدن میباشد؟

آیا میدانستید کانال سوئس در سال ۱۸۶۹ میلادی ساخته شده است و طول آن به ۱۶۲ کلیومترمیرسد؟

آیا میدانستید که در فصل تابستان در کشورهای اسکاندیناوی چون سوئد و نروژ فقط یکساعت خورشید غروب میکند و حتی در بعضی نقاط حتی یک ساعت هم غروب نمیکند؟

آیا میدانستید ده کشور پهناور جهان بترتیب از این قرار میباشد : روسیه، کانادا، چین، آمریکا، برزیل، استرالیا، هند، آرژانتین، قزاقستان، سودان؟

آیا میدانستید که داغ ترین نقطه کره زمین در دالول اتیوپی استددر این منطقه در یک روز عادی دمای هوا درسایه به ۹۴ درجه فارنهایت میرسد؟

آیا میدانستید که قد انسان تا ۲۰ الی ۲۵ و گاها" تا ۴۰ سالگی بلند میشود و از چهلسالگی به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش میلی متر کوتاه میشود؟

آیا میدانستید سریعترین هواپیمای مسافربری، هواپیماهای کنکورد میباشد که با سرعتیمعادل ۲۲۰۰ کیلومتر در ساعت پرواز میکنند؟

آیا میدانستید که بزرگترین تخم، متعلق به پرنده ای به نام «کیوی» است که در استرالیا زندگی می کند.  در مقـــــــایسه با اندازه بـــــــدن، جثه کیوی، تقریبا" به اندازه یک مرغ است، اما تخمی که می گذارد، یک چهارم بدنش وزن دارد؟

آیا میدانستید که مردها از 100 هزار سال پیش شروع به اصلاح کردن صورتهای خود کرده اند، آنها به کمک گوش ماهی و صدفها این کار را انجام میدادند؟

آیا میدانستید مردم فیلیپین به بیش از هزار لهجه سخن میگویند؟

آیا میدانستید که خواب کمتر از 6 ساعت و بیشتر از 8 ساعت، خطر ابتلا به دیابت را افزایش میدهد؟

آیا میدانستید که نوعی کوسه دارای 3500 دندان می بـــاشد که از هیچ یک از آنها  استفاده نمیکند؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردکرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدکه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبورمی کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادرپسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

  مشـــغول رانندگی تو جاده ام
از فاصله دور پلـــیس واسم دست تکون میده و ابراز ارادت میکنه !
خیلی آدمای با محبتی هستــن !
چطوری از این فاصله منو شــــناختن !؟
یکیشون جوگیر میشه تا وسط جـــاده میاد!
با حرارت خاصی واسم دست تکــون میده !!
چراغ میزنم و با حرکت دست به ابراز علاقه شون جـــواب میدم !
دفترچه و خودکار تو دستشه ؛
میخواد ازم امـــضا بگیره ،اما الان وقت ندارم باشه واسه بعـــد !
اشک تو چشام حلقه میزنه از این همه احساسات پاک و بی آلایش.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

یک جو از عقل به سر نیست تو را

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله

بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرکار

تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

پدری با پسرش گفت به خشم                  که تو آدم نشوی  خاک به سر

گر کسان جامه  ی شر و خیرند                    از سر و پای تو بارد همه شر

حیف ازان عمرکه ای بی سروپا             در پی تربیت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست               بی خبر روز دگر کرد سفر

رفت از ان شهر به شهری که شود          فارغ از سرزنش تلخ پدر

رفت از پیش پدر تا که کند                     بهر خود فکر دگر کار دگر

عاقبت منصب والایی یافت                    حاکم شهر شد و صاحب رز

چند روزی بگذشت و پس از ان              امر فرمود به احظار پدر

تا ببیند پدر ان جاه وجلال                       شرمساری برد از طعنه مگر

پدرش امد از راه دراز                           نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خود خواهی وکبر               به سراپای وی افکند نظر

گفت ای پیر شناسی تو مرا؟                    گفت کی میروی ازیاد پدر؟

گفت گفتی که من ادم نشوم                      حالیا حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان                این سخن گفت و برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی                  گفتم آدم نشوی جان پدر

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

قبولی در دانشگاه:نتیجه‌ای است که در کمال عدالت و انصاف، هیچ ربطی به رتبه‌ی کسب کرده‌تان ندارد


بیمه‌ی عمر:قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود

سریال:فیلمی‌ است چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است


مترو:سونای بخار متحرک

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود


آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند


خودپرداز:دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد ۹۹٫۹۹ درصد خراب است


اداره:محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید


مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند

گارانتی:یک اسم زیبا و خوش تلفظ

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند



شناسنامه یا کارت ملی:دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است
بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است


ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا


از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم:تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم


سطل آشغال:وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و …):نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید

نکته : این مطلب فقط جنبه طنز دارد و قصد توهین به شخص یا اشخاصی را ندارد.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

1- با خدا ارتباط برقرار کنید. به همان میزان که جسم برای ادامه حیات به هوا و غذا نیازمند است ، روح و باطن نیز به هدایت الهی و روح ربانی نیازمند است.

2- از آنچه هستید راضی باشید. هر کدام از ما انسانها در این دنیا مأموریت خاصی داریم که با کمک دیگران ومهرورزی یه آنان باعث تکامل روحمان می شویم. رسالت اصلی ما در این دنیا بیدار شدن و بیدار کردن است.

3- مثبت فکر کنید. یاد بگیرید که احساساتتان را از طریق افکار مثبت مهار کنید. ذهن مثبت اوضاع مثبت را به خود جلب می کند. به خاطر داشته باشید که عالم به نیات ما پاسخ می دهد.

4- بر آرامش درونی تمرکز کنید. در دل توفان هم آرامش نهفته است. مهم نیست که در هر زمانی از روز چه اتفاقی می افتد فقط باید به خلوتگاه درون خویش یرگردیم و آرامش درونی پیدا کنیم.

5- قضاوت خود را به تأخیر بیندازید.

6- صفت های مثبت خود را افزایش دهید.

7- به دستورات اخلاقی احترام بگذارید. از کنجکاوی کردن در زندگی دیگران دوری کنید. سعی در اثبات درستی نظرات و عقاید خود به دیگران نداشته باشید.

8- حس ها را از یکدیگر جدا کنید. ذهنتان را برای بالا بردن آگاهی حسی پرورش دهید.

9- دید جدیدی پیدا کنید. اگر به هر مسأله ای از زاویه درست نگاه کنید در آن چیزهایی باشکوه و زیبا خواهید دید.

10- وسایل و لباسهای اضافی تان را به دیگران ببخشید. زیرا هر شیء انرژی خودش را دارد و اگر به کار نرود در خانه به آب راکد تبدیل می شود. پس مراقب باشید و بگذارید انرژی آزادانه جریان یابد و آب جاری گردد.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

ما همه با یک نیروی بی پایان زندگی می کنیم . و آن نیروی جاذبه است.  

راز قانون جاذبه

تمام چیزهایی که وارد زندگی شما می شوند با قانون جاذبه وارد شده اند . تمام چیزهایی که شما در ذهن دارید به طرف خود جذب می کنید . افکار تبدیل به ا جسام می شوند . شما باید مشخص کنید چه چیزی را می خواهید ، به آن فکر کنید و بار ها ، بارها آن را در ذهن خود مرور کنید ، چیزی را که فکر می کنید به طرف خود جذب می کنید .این برای هر کسی رخ می دهد اما افراد به چیزی فکر می کنند که نمی خواهند . قانون جاذبه هر چیزی را جذب می کند ، چیزی را که نمی خواهید و چیزی را که می خواهید .نباید رو چیزی که نمی خواهید تمرکز کنید زیرا قانون جاذبه آن را جذب می کند . تمرکز فکری را باید از روی چیزهایی که نمی خواهید به روی چیزهایی که می خواهید ،تغییر دهید . کسی که بیشتر از بیماری حرف می زند همیشه بیمار است و کسی که بیشتر از ثروت حرف می زند ، ثروتمند است . یک فکر مثبت صدها بار قوی تر از یک فکر منفی است . افکار را به دقت انتخاب کنید . مجسمه ای که از خود ساخته اید ، خودتان خواسته اید . تمام اتفاقاتی که برایتان رخ می دهد ، خودتان خواسته اید . باید مراقب افکارتان باشید .احساس به شما کمک می کند که به چه چیزی فکر کنید و چه چیزی را جذب کنید . احساس یا خوب یا بد . باید جهت گیری به سمت احساس خوب باشد .


[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

با توجه به اینکه کنترل (( کلام )) ، آسان تر از کنترل (( احساس ها )) و (( اندیشه ها )) ست ، بنا براین ساده ترین راه برای شاداب ساختن خویشتن ، کنترل بیان و استفاده از کلمه های مثبت و شادی بخش است که قادرند تاثیر عمیقی بر افکار ، و احساس های ما به جای گذاشته و ما را مستعد احساس های شاد و افکار مثبت نماید.

 

بگوییم  : شاد و پر انرژی باشید.                                                     

 نگوییم  : خسته نباشید.

بگوییم :  عالی هستی.

نگوییم :  خوب هستی.

بگوییم : هدیه برای شما.

نگوییم : قابل ندارد.

بگوییم :  آرام باش.

نگوییم :  داد نزن.

بگوییم :  ثروت کمی دارم.

نگوییم :  فقیر هستم.

بگوییم :  آسان نیست.

نگوییم :  دشوار است.

بگوییم :  قشنگ نیست.

نگوییم :   زشت است.                           

بگوییم :  خدا سلامتی بده!

نگوییم :  خدا بد نده!

بگوییم : خوب هستم.

نگوییم :  بد نیستم.

بگوییم :  مناسب من نیست.

نگوییم :  به درد من نمی خورد.

بگوییم : مسأله دارم ( سرم شلوغ است ).

نگوییم : مشکل دارم.

بگوییم :  این کار را بعدا انجام میدهم.

نگوییم :  دچار یأس شده ام.  

بگوییم : با تجربه شده.

نگوییم :  شکست خورده.

بگوییم :  من به اهدافم خواهم رسید.

نگوییم :  من نمی توانم به اهدافم برسم.

بگوییم :   با این کار چه لذتی می بری؟

نگوییم :   چرا اذیت می کنی؟

بگوییم :  مسأله را خودم حل می کنم.

نگوییم :  مسأله به تو ربطی ندارد.

بگوییم : راست می گی؟

نگوییم :  دروغ نگو. 

بگوییم :  طول می کشد تا یاد بگیری.

نگوییم :  هیچ وقت چیزی یاد نمی گیری.

بگوییم :  دوست ندارم.

نگوییم :  متنفرم.

بگوییم :  من انتخاب می کنم.

نگوییم :  من نمی توانم.

بگوییم :  صد در صد خواهد شد.

نگوییم :  ای کاش می شد.

بگوییم :  من سالم و با نشاط هستم.

نگوییم :  من مریض و غمگین نیستم.

بگوییم :  بفرمایید.

نگوییم :  در خدمت هستم.

بگوییم :  فرزندم خیلی پر تحرک است.

نگوییم :  فرزندم خیلی شیطان است.

بگوییم :  انشاءا... حتما موفق می شوی.

نگوییم : انشاءا... موفق می شوی.

بگوییم :  به امید هفتادمین سالگرد ازدواجتان.

نگوییم :  انشاءا... به پای هم پیر شوید.

بگوییم :  خیلی راحت نبود.

نگوییم :  جانم به لبم رسید.

بگوییم :  مگر مسأله ای داری؟

نگوییم :  مگر مریضی؟

بگوییم : رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نریزد.

نگوییم : لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد.

بگوییم :  شما را در شادی ها می بینم.

نگوییم :  غم آخرتان باشد.

بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید، متشکرم.                                                     نگوییم : ببخشید که مزاحمتون شدم.

 

بگوییم : در فرصت مناسب در خدمت شما خواهم بود.

نگوییم : گرفتارم.

به امید موفقیت و شاد زیستن در تمام زندگی برای شما دوستان عزیز.

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است.
چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد؛
و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند
باید که به سخن دانندگان راه جست
و باید جهان را کاوش نمود
و از هر کسی دانشی آموخت
و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
 
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:

آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:

تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز
نمی تواند گواراتر از این باشد.

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
داستان

چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.

شمع اول گفت :

من صلح نام دارم

! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که

بزودی خاموش خواهم شد .

پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.

شمع دوم گفت :

من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست

بیشتر شعله ور بمانم.

وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت :

نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش

کرده اند.

طولی نکشید که او هم خاموش شد.

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا خاموش شدند.

پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت:

شما ها چرا خاموشید؟

مگر قرار نبود تا وقتی که تمام می شوید روشن بمانید؟

و سپس شروع به گریه کرد

ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت:

نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله ی من آن ۳ شمع خاموش را روشن کنی

نام من امید است.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

آدمی :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛


مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود
[ ۱۳٩٠/۱٠/٦ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

داستان
 

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 (تلاش سخت) Hard work

 H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 

*

(عشق) Love

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%

*

(رهبری) Leadership

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

*

پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟ 

(نگرش) Attitude 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% 

*

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

نگرش همه چیز را عوض میکند، نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...

[ ۱۳٩٠/۱٠/٥ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]
داستان

 

یه پسر بچه کلاس اولی به معلمش میگه :

خانوم معلم من باید برم کلاس سوم

معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟

اونم میگه :

آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم.

توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه ، معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن :

خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه:


نه تا

دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه :

هفتادو دو تا

همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم

خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم،
میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده :

پا

دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :

جیب

دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا
تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :

دست دادن

باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وقتی میره تو سفت و قرمزه اما وقتی میاد بیرون شل و چسبناک
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:

آدامس بادکنکی

دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه :

بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم!

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

Facebook

بنام لایک زنندهء مومنین و بلاک کنندهءظالمین ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم . فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید .مثل سبز یاایرانی یا پرشین یا پارسی .اکثراًهم شبیه هم هستند طوری که ما اوائل فکر میکردیم دوقلو باشند . ... وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان پرمیس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نمیدانستیم . یک عالمه دوست پسر دارد که مدام برایش پنج برعکس میفرستند . تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم . از دختر عمویمان پرسیدیم گفت:جز جگر گرفته کپی پیست میکند . دوست پسر منو هم غر زده سلیطهءایکبیری . فیس بوک دونفر عضو فعال دارد که مدام حرف میزنند .یکی اسمش کورش است و نام خانوادگیش بزرگ و دیگری هم باید پزشک باشد که به او علی آقای شریعتی میگویند . هرچقدر از خانه بیرون میرویم واز مردم فحشهای بد بد میشنویم در عوض در فیس بوک همش حرفهای گل و بلبل است و همه مهربانند . البته یکی دوتا از همسایه هایمان که فحش بدبد میدهند را در فیس بوک شناختیم و دیدیم در فیسبوک قربان صدقهءهمه میروند و از انسانتیت حرف میزنند ،اما نمیدانیم چرا تا خودمان رامعرفی کردیم بلاکمان کردند. فیس بوک جای عجیبی است .دیروز که به اتفاق پدرمان از کنار مسجد شهر رد میشدیم شنیدیم که حاج آقا طاهری امام جماعت مسجد پشت بلندگو میگفت:این فیس بوک ساخت شیطان است و میخواهد جوانان مارا از راه بدر کند . خدارا شکر میکنیم که حاج آقا طاهری که خودشان هم عضو فیسبوک هستند سنشان زیاد است وگرنه ایشان هم از راه بدر میشدند . ما خودمان یکبار از ایشان پرسیدیم که چرا خودتان عضو فیس بوکید ؟ایشان فرمودند: برای تحقیق وبررسیه مکر دشمنان در آنجا عضو شده ایم . گفتیم :چرا فقط با دخترهای ... دوست میشوید و پنج برعکس برایشان میفرستید؟ ایشان گفتند: میخواهیم براه راست هدایتشان کنیم و منظورمان امر به معروف است دوباره پرسیدیم ؟پس چرا اسمتان را گذاشته اید پسر بلا؟ ایشان اخم کردند و گفتند:شما اصلاً مارا چجوری در فیسبوک شناختید؟ گفتیم ،خوب آخر عکستان را دیدیم که کلّهءخودتان را روی بدن آرنولد چسبانده اید . دیگر نشنیدیم ایشان چه گفتند چون یک چک بما زدند که تا دوساعت گوشمان بوق اشغال میزد . خلاصه ما فیسبوک را دوست میداریم،آنجا اقدس چپول پرمیس جیگر میشود ،ابرام شتر خفه کن پسر آریایی میشود،همه مهربانند و حاج آقا طاهری هم آهنگ رپ میگذارد و گاهی هم حرفهای قشنگ میزندو از چک زدن خبری نیست ،فیسبوک پر است از شریعتی و کورش و این آقاهه که تازه عضوش شده ،استیو جابز .راستی ما نمیدانستیم خارجیها انقدر قشنگ فارسی مینویسند همین آقای جابز یکیش

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
ذهن انسان احمق مانند مردمک چشم است

هر چه نور بیشتر بتابانی تنگ تر می شود . . .



بعضی آدم‌ها باران را احساس می‌کنند

بقیه فقط خیس می‌شوند . . .

(باب دیلان)

.

صلحی در کار نیست

تا وقتی شاه سیاه در خانه سفید و شاه سفید در خانه سیاه هستند . . .



خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو . . .

امن‌ترین جای استخر ، قسمت کم عمق آن است

اما نه برای کسی که شیرجه می‌زند . . .



متن و جملات قصار

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد

به من گفت:نرو که بن بسته!

گوش نکردم ، رفتم

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم

پیر شده بودم . . .
[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش
حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

ابن سینا
من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.
زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!


جورج برنارد شاو
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،
خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.


انیشتین
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.
نه به خاطر مردمان شرور،
بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.


نلسون ماندلا
بگذار عشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو با کسی......

آلبرت انیشتین
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ،
زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند
و همواره هر دو ناامید میشوند.


چارلز استیون هامبی
خود فریبی به این صورت بیان شده است که
انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید،
در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.


الیزابت استون
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.

جی.‌ام. بری
می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟
همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.


الکس تان
شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.


انتوان چخوف
دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند.


پروفسور حسابی
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه‌اش خراب می‌شود
و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.


ویل دورانت
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است، می باشد.


ارد بزرگ
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ،
شاید امید تنها دارایی او باشد .


افلاطون
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم.
اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود،
گرایش به خشنود ساختن همگان
[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

زیاد نباش...
زیاد خوب نباش..
زیاد دم دست نباش...
زیاد که خوب باشی...زیادی که همیشه باشی...دل آدم ها را می زنی..
آدم ها این روزها ، عجیب به خوبی..به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند...
زیاد که باشی..زیادی می شوی...
زیادی هر چیزی هم آلرژی می دهد...
عجیب...دورمی شوند...
خیلی عجیب...زیادی می شوی!!!!!!!!!

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

1- یاد بگیرید که احساساتتان را تخلیه کنید.

هرگز احساساتتان را سرکوب نکنید و به درون نریزید. اندوه های خود را با آدمی قابل اطمینان مطرح کنید. به خاطر داشته باشید که احساساتی که بیان شده اند دیگر به همان اندازه گذشته ناخوشایند نیستند.

2- از مقایسه خود با دیگران بپرهیزید
 
سعی کنید از مقایسه خود با دیگران و تحسین ارزش های آنها و تحقیر آنچه خود دارید بپرهیزید.

3- با چند نفر که بتوانید روی حمایت عاطفی آنها حساب کنید

گروه کوچکی تشکیل دهیدو میان خود هم فکری و توافق ایجاد کنید. هر گاه از شما خواسته شد، کمک های مشورتی خود را به دیگران ارایه کنید نخستین گام برای این کار آن است که بدون قطع صحبت دیگران، به دقت به آنها گوش دهید.

4- زمانی را برای بازی در نظر بگیرید

به خاطر داشته باشید که بازی فعالیتی است که صرفاً به خاطر حس خوبی که به شما می دهد به آن می پردازید.به خودتان یادآوری کنید که استحقاق صرف وقت برای بازی و تفریح را دارید.

5- لبخند را فراموش نکنید به خصوص به خودتان

به نکات مثبت دنیای اطرافتان نگاه کنید. راحت باشید و گاهی کارهای "غیر عاقلانه" و کاملاً غیر منتظره انجام دهید.

6- آرام باشید

شما می توانید به وسیله کتاب های مختلف، نوار، برنامه ها و کلاس ها و ابزار دیگر آرامش یافتن را بیاموزید. آرامش توان ذهنیتان را بهبود می بخشد. به سلامت جسمیتان کمک می کند و احساسات خوشایند را جایگزین اضطراب و تنش های درونی تان می کند.

7- از حق انسانی خود دفاع کنید

اجازه ندهید دیگران تحقیرتان کنند وقتی آدم ها چنین می کنند معنی اش این است که از شما انتظار بی نقص بودن دارند و اگر شما آنها را سرجایشان بنشانید ممکن است دلخور هم شوند ولی مدنظر داشته باشید که با احترام همواره از حق خود دفاع کنید و هرگز آن را نادیده نگیرید.

8- نه گفتن را بیاموزید

هرچه پاسخ منفی شما به انتظارها و درخواست های نامعقول دیگران برایتان آسان تر شود، احساس عزت نفستان افزایش خواهد یافت. زمانی هم که تقاضای معقول پاسخ مثبت می دهید هم در مورد خودتان و هم در مورد طرف مقابل احساس بهتری خواهید داشت.

9- اگر در محیط کار، جای شایسته ای ندارید، شغلتان را تغییر دهید.

اما ابتدا خوب بیندیشید که آیا واقعاً این کار شماست که آزارنده است یا نگاه مردم نسبت به آن، باعث ایجاد حس حقارت در شما شده است. به جای جنبه های آزاردهنده به چیزهای خوبی که در شغلتان هست هم فکر کنید. به خاطر داشته باشید هر شغلی ممکن است دارای جنبه های نه چندان مطلوب باشد و شما باید در این رابطه کاملاً منطقی عمل کنید.

10- به عضلاتتان ورزش دهید.

به پیاده روی بروید. دوچرخه سواری کنید، اتو مبیلتان را به جای جلوی در خانه، کمی دورتر متوقف کنید. برای تمرین و ورزش حتماً لازم نیست لباس های رنگارنگ تنتان کنید یا عضو یک باشگاه ورزشی شوید. بلکه پیاده روی و ورزش های کم هزینه و بدون هزینه هم وجود دارد که با کمی پیگیری می توانید آنها را کشف کنید.

11- تمرین کنید که مثبت و امید دهنده باشید.

هرگاه واژه ای امیدوارکننده به دیگران اهدا کنید نه تنها احساس بهتری خواهید داشت بلکه شخصیت مثبت خود را نیز قوام بیشتری خواهید بخشید.

12- به جنبه معنوی زندگیتان توجه کنید. آرام باشید.

ساکت نشستن را تمرین کنید. به ندای درونتان گوش کنید. به چیزهایی بیندیشید که صلح، زیبایی و آرامش را به زندگیتان به ارمغان بیاورند. برای یافتن مسیر معنوی خاص خودتان تلاش کنید. 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

سه چیزدر زندگی پایدار نیستند .

 

رویاها- موفقیت ها- شانس

 

 

 

سه چیز در زندگی قابل بر گشت نیستند  

 

زمان –گفتار –موقعیت

 

 

سه چیز در زندگی انسان را خراب می کند

 

الکل –غرور –عصبانیت

 

 

 

سه چیز انسانها را میسازد

 

 کار سخت-صمیمیت-تعهد

 

 

 

سه چیزدر زندگی بسیار ارزشمند هستند

 

 عشق –اعتماد به نفس –دوستان –

 

 

 

سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند .

ارامش –امید –صداقت

 

به سه چیز هرگز تکیه نکن

 

 غرور –دروغ-عشق

 

 

 

 

خوشبختی زندگی بر سه اصل است .

 

تجربه از دیروز –استفاده از امروز –امید به فردا

 

 

تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

 

حسرت دیروز –اتلاف امروز –ترس ازفردا

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد. 

 زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

*************************************

شادترین مردم لزوما بهترین چیزها را ندارند

بلکه از هرچه سر راهشان قرار می گیرد بهترین استفاده را

می کنند

*************************************

وقتی خدا بهت میگه: "باشه"، چیزی رو که میخواهی بهت میده، وقتی میگه "صبر کن"، چیز بهتری بهت میده و وقتی میگه "نه" داره بهترین را برات آماده میکنه!

 *************************************

موفق کسی است که با اجرهایی که به سمتش پرتاب میشود بنایی محکم بسازد

  *************************************

99 درصد نگرانیهای ما مربوط به مسائلی است که هرگز اتفاق نمی افتند،پس شاد باش

   *************************************

اگر میخواهی محال ترین اتفاق دنیا در زندگی ات رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن

  *************************************

 

بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است .

متبرک کسی است که علی رغم همه رویدادها

قلب خود را بسوی خدا می گیرد  و می گوید : به تو  توکل میکنم

 *************************************

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد :

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید  

 هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر

نپاید                                          

  *************************************

زندگی را جشن بگیر ، دیروز رفته است  فردا شاید هرگز نباشد

تنها چیزی که داری همین لحظه هاست پس قدر این لحظه ها را بدان

  *************************************

کسی که می بخشد قلب خودش را می شوید و معطر می کند !

   *************************************

عشق آن نیست که دو نفر به هم نگاه کنند عشق ان است که هر دو به یک سو بنگرند

   *************************************

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای

به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای

مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی

که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدی . . .

   *************************************

همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد


شاکی سختی های دنیا نباش شاید تو بهترین

 


 

بازیگرخدایی...

   *************************************

شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند،

عشق بورز به آنها که دلت را شکستند،

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند،

درخت باش بر غم تبرها،

بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست...

   *************************************
همیشه در ارتفاعات بالاتر از جو ابری وجود ندارد

پس اگر آسمان دلت ابری شد ، بدان به اندازه کافی اوج

 نگرفته ای

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .


دو
با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .

سه
همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.

چهار
وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .

پنج
وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

شش
قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

هفت
به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت
هیچ وقت به رویاهای کسی نخندید. مردمی که رویا ندارند هیچ چیز ندارند.

نه
عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده
در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده
مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده
آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده
وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهیدپاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟

چهارده
به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

پانزده
وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .

شانزده
وقتی چیزی را از دست میدهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

هفده
این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

هجده
اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

نوزده
وقتی متوجه می شویدکه که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

بیست
وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .

بیست و
یک زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .!

"آنتونی رابینز"

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

  
 رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم،
مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ همینجا میخورمش
***********
رفتم بانک پول بگیرم
کارمنده میگه پول رو میبرین؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم....
***********
به یارو راننده میگم..آقا اگه میشه یکم سریعتر..الان هواپیما میپره...
میگه..به سلامتی مسافرین؟....
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ فندک هواپیما دیشب دستم جامونده....میرم بدم به رانندش
***********
رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین
یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه
***********
رفتم سم بخرم واسه سوسک
یارو میگه میخواین سریع بمیره؟!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!!
***********
به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر .
میگه گرفتم وصل کنم؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ فوت کن , قطع کن
***********
زنگ زدم 115،
میگه آمبولانس میخواین قربان؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ یه پلیس 110 میخوام, بقیش هم آدامس بدین!
***********
حواسم نبود با صورت رفتم تو در
میگه ندیدیش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ من دارکوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو
***********
سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید
میگه پیاده میشی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم...!!
***********
طوطی گرفتم
فامیلمون اومده میگه طوطیه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم
***********
داشتم تلویزیون میدیدم
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!!!
***********
به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم
میگه نمره میخوای
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاکی که باید بریزم تو سرم میخوام!

***********
میگم لباسا رو انداختی تو وان بشوری پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام سوراخاش پیدا شه پنچریشونو بگیرم!!!!!!
***********
ساعت 10 شب رسیدم خونه,بابام میگه الان اومدی خونه!!!!
پـَـَـ نــه پـَـَـ دو ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میشه
***********

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

سلام دوستان من . من و پرگار قصد داریم در وبلاگمون شکلک هاو عکس های متحرک هم بذاریم.

و برای این کار نیاز به نظر شما داریم که چه نوع شکلکی باشه؟

لطفا نظر بدید.

[ ۱۳٩٠/۸/٢۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

[ ۱۳٩٠/۸/٢٠ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

خبرش          داغه          داغه



دختر هفت ساله: این اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده :
مادر دختر ۷ ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از ۱۰ دقیقه دختر

 درب خانه ی همسایه را میزند پسری ۲۷ ساله به اسمه مهدی در رو باز

 میکنه با روی خوشی با الناز صحبت میکند الناز میگوید : 


من تنهام میشه بیایید خانه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از

 گاز میترسم وگرنه خودم این کار انجام میدادم، مهدی که متعجب شده

بود به خانه ی دختر ۷ ساله(الناز) میرود، وقتی مهدی وارد میشود میبیند

گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه بعد الناز برای مهدی یک لیوان شربت

میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود، مهدی با خوردنه شربت به

خوابی عمیق فرو میرود در همین لحظه الناز داد میزنه حسین بیا یه نفر

سرکار رفته همه ی این متن رو خونده !

.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ضایـــــــــــع ! هـــــــــه هـــــــــــــــــــــه !!!!

 

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

ببخشید دوستان نتونستیم به روز باشیم چشم

آخه واسه ی پرگار مشکلی پیش اومده بود که این مشکل رو بعدا سر یه فرصت مناسب براتون می نویسم. 

چشمکبامن حرف نزنچشمک

[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

به هم نخندید

باهم بخندید

هـــــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــــــــــــــــهقهقههقهقهه

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

شاد باشید.

شادو شادو شادو....

[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

1_ اگه سرازیر بگیریمش پر می شه اگه رو بالا بگیریمش خالی می شه !

2_ یک تابوت و چهل مرده !

 

لطفا جواباتونو توی نظرات بنویسید و بعدش برید سراغ ادامه مطلب و ببینید درست بوده یا نه !


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

رفتم گلستان تا برات با عشق یه دامن گل بچینم ، دیدم شلوار پامه!

یاد اون روز ابخیر... دو تا دستامو می گرفتی و تو خیابونها با هم می چرخیدیم... تموم عشقت من بودم...امضا (فرغون)

[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

 سلام به دوستای گلم       

تو این پست می خوام به کسایی که به این گوهر الهی یعنی سیگار توهین می کنن و میگن بده در

حرکتی زیبا مشتی محکم در دهانشون بکوبم ... حالا برخلاف گفته برخی‌ها سیگار نه تنها فایده بسیاری داره Shukhi.com بلکه زمینه تجربه‌های جدیدی را برای شما مهیا می‌کنه پس برین ادامه ی مطلب

و نــــــــــــــــظـــــــــــــــر یادتون نره ...


 
Shukhi.Com

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

واقعا وحشتناک است.

لطفا به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

بعضی ها برای کلاسش میکشن

بعضی ها ناخواسته میرن سمتش و میفتن تو چاله

بعضی ها خواسته میرن سمتش ولی نمیفن تو چاله

بعضی ها چه خواسته چه ناخواسته بد جور میفتن تو چاله

 

                                                     

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

   

کدام دانشجو خسته و خواب آلود به نظر می‌رسد؟

کدامشان دوقلو می‌باشند؟

چند تا زن در عکس دیده می‌شود؟

چند نفرشان خوشحال هستند؟

چند نفرشان ناراحت می‌باشند؟

 

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

معمولاتو قبل از افطار ایجوری هستی

.(‘.’)
\].[/
_/ \_

ولی بعد از افطار !

_(‘.’)_
\( . )/
_!/ \!_

خسته نباشی !

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصول استوار کردی ؟

فرمودند :

1-دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم .

2-دانستم که خدا من رامی بیند پس حیا کردم.

3-دانستم که رزق من را دیگری نمی خورد پس آرام شدم.

4-دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم .....

[ ۱۳٩٠/٦/٢ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

گمیم میان بودن و نبودن …

پیدایش کنیم

قبل از  آن که قابی شود روی دیوار اتاقمان …

… کاش دنیا لحظه ای سکوت می کرد تا صدای خدا را بشنود.

و بنوشد این آگاهی عمیق را

با توام ای دوست : لختی بیندیش تا در پایان عمر نگویی:

افسوس ، که بگذشت همه عمر به افسوس !

[ ۱۳٩٠/٥/٢٧ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌ دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.

موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌ فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.

می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت....

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب.

دستم را روی قلبم گذاشتم،‌ نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢٧ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

حاجی می گفت : (الآن در سراسر ایران اسلامی مردم دارن برای پیروزی شما رزمندگان دعا می کنند ، اون وقت شما دارید این وسط برای خودتان یللی تللی می کنید !یه توسلی ، توکلی ،دعایی، استغاثه ای ،چیزی .)

بچه ها هم می گفتند : (چی بگیم حاجی؟ اگر قرار باشه دیگران برای ما دعا کنند ماهم برای خودمان دعا کنیم ،پس چه فرقی با اونا داریم؟)

بعد یکی از برادرا گفت:(برای این که دل حاجی نشکنه من دعا می کنم ، شما هم از دل و جان بگید آمین .)

او شروع کرد به دعا کردن و گفت :( خدایا حقوق مارا زیاد تربفرما !) همه با قاطعیت می گفتند : الهی آمین ! (سکه ها ی مارا زود تر برسان ) دوباره بچه ها گفتند الهی آمین .

حاجی که ایستاده بود واونارو نگاه می کرد گفت :(این دعا کردن به درد خودتون می خوره.) یکی از بچه ها گفت :( حاجی ،مگه قراره به درد شما بخوره؟شما گفتید دعا کنیم ما گوش کردیم. اگه نمی خواین ، ماهم دعا نمی کنیم .)

همه خندیدیم و حاجی گذاشت رفت.

 

منبع: ( شوخ طبی های جبهه) (صفحه ی 206)

[ ۱۳٩٠/٥/٢٠ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

اوایل جنگ روی ارتفاعات بابا یادگار در غرب بودیم. دوشمن مرتب بمب خوشه ای می ریخت. هر چی داشت گذاشته بود وسط وبین ما به صورت برادرانه تقسیم می کرد ،تا لابد دعوا یمان نشود!

بعضی اوقات که بمب ها زیر قولشان می زدند وعمل نمی کردند وبه لشکریان اسلام می پیوستند، نوار هایی در هوا معلقشان را به جدیدی ها نشان می دادیم و می گفتیم: نگا نگا ، خلبانشان داره میاد پایین خودشو تسلیم کنه .

طفلی ها آنهایی که ساده تر بودند ، دهانشان باز می ماند وتا نوارها کاملا به زمین بیفتد به آسمان خیره می شدند وچون معمولا باما فاصله ی زیادی داشتند دست آخر هم گمان نمی کنم که می فهمیدند که قضیه چی است؟

منبع :(شوخ طبی های جبهه)(صفحه ی 228)

[ ۱۳٩٠/٥/٢٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

 

 انسان‌ها به چهار دسته تقسیم می شوند:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند:

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند:

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند:

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند:

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

[ ۱۳٩٠/٥/۳ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

1- ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

2- هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

[ ۱۳٩٠/٤/۳۱ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.

آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!

بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!
(یکی دیگر از داستان های بهلول در ادامه ی مطلب نوشته شده است لطفا بازدید فرمایید.)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !

هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!!

مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ...

بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟

بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !


[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.
.........


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: این بی انصافی است. چه می کنید، آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند.

 

مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟

 

کارگران یکصدا گفتند: نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.

 

مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.

 مسیح گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.

[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

سلام دوستانعینک

ازامروز به بعد قرار است هفته ای دو روز در خدمت شما باشیم .(یعنی ما فقط دو روز از هفته برای شما مطلب می گذاریم) 

      

                                             قلب  **  متشکریم  **قلب

                                                

[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند.خجالت

[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]


لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن .

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر ))

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یه پرگار ضربه ی مغزی می شه شش ضلعی می کشه .

                                                ناراحت گریهناراحت

عزیزان لطفا از این جوک ها نگویید پرگار جان ناراحت می شه .ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یه روز یه جنگل بود درخت نداشت. یه شکارچی بود تفنگ نداشت. یه تفنگ بود که فشنگ نداشت. بعد اون شکارچی که تفنگ نداشت با اون تفنگ که فشنگ نداشت یه گوزن شکار کرد که شاخ نداشت گوزن را انداخت نوی کیسه که ته نداشت این داستان که نویسنده نداشت نویسنده هم اسم نداشت هر چند این داستان سرو ته نداشت ولی ارزش سر کار گذاشتن رو که داشت...                                        

                                             نیشخندنیشخندنیشخند

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

یک انگلیسیگاوچران ؛ یک آمریکاییدروغگو و یک یارویول مردند و همگی رفتند جهنم.


فرد انگلیسیگاوچران گفت: دلم برای انگلیس تنگ شده
می خواهم با انگلستان تماس بگیرم و ببنیم بعضی افراد آنجا چه کار می کنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقیقه صحبت کرد...
سپس گفت:
خب، شیطان چقدر باید برای تماسم بپردازم؟؟؟
شیطانشیطان 5 میلیون دلار خواست..
- 5 میلیون دلار !!!!!!!

                                         ..........................


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم:
راست میگی، حالا سوالت چیه؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی! اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلش!

                                                  عصبانیشیطانعصبانی

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت * ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود ، کسی قفل قلب مرا وا نکرد * یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است ؟ یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است ! یکی گفت: چرا نور اینجا کم است ؟ و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ...! * و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری... و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟خداوند فرمود : اگر نمای دلت را سنگ فرش ولایت کنی، درون خانه دلت را زفرش رجب و شعبان و رمضان پر کنی ، خانه دلت را به قیمت بهشت برین می خرم . 

http://haghighat3310.blogfa.com/

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

زندگی بافتن یک قالی است، به همان نقش و نگاری که خودت می خواهی. نقشه را اوست که تعیین کرده. تو در این بین فقط می بافی. نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند!

 استاد وحید

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

گر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد !

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
  1. برای بلند شدن باید خم شد. گاهی مشکلات تو را خم می کنند و بدان آغاز ایستادن است.
  2. باد می وزد می توانید در مقابلش دیوار بسازی یا اسیاب بادی. تصمیم با توست.
  3. خدایا به من کمک کن که وقتی میخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم.
  4. تاریکترین ساعت شب درست ساعت قبل از طلوع خورشید است.... پس همیشه امیدوار باش.

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.(تولستوی)


اگر می‌خواهید در زندگی دوستان وفادار و یاران غمخوار داشته‌باشید، کم و خیلی دیر با مردم دوست شوید .(هرشل)

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...(حضرت عیسی مسیح)

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام...(چارلز مورگان)

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

Money can buy an amusement, but not happiness


پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

Money can buy a bed, but not sleep


پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

Money can buy a food, but not appetite


پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

Money can buy a medicine, but not health


پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

Money can buy cosmetic, but not beauty


پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

Money can buy a servant, but not friend


پول میتونه پست (مقام) رو بخره اما نه بزرگی رو.

Money can buy a position, but not greatness


پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

Money can buy a service, but not loyalty


پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.

Money can buy a power,but not authority

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]

به یک نفر می گن دوست داری بابات بمیره تا ارثش به تو برسه ؟

یارو می گه : نه دوست دارم بکشنش تا دیه هم بگیرم.

                                                خندهخندهخنده

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ من و پرگار ]

سلام دوستان.

من یعنی [یک دوست]به همراه پرگار ،این وبلاگ رو اداره می کنیم.در واقع  پرگار دور تادور

این دنیا رو میچرخه و وقتی که به پند ،اندرز،حکایت، شعر، لطیفه و..... می رسه اونارو برای

من می فرسته و من اونارو سرو سامون می دم،هر جور که لازم باشه(ترجمه،اصلاح،به کار

بردن کلمات ساده تر و........)و توی این وبلاگ می نویسم.

شما علاقه مندان می تونید هر هفته به وبلاگ ما سر بزنید یا شایدم هر روز،به هر حال

فرقی نداره من وپرگار همیشه آما ده ی خدمت رسانی به شما هستیم.

اگر زمانی نتونستیم به روز باشیم خودتون به بزرگی خودتون ببخشید، چون پر گار ما

تازه کاره وهنوز نمی تونه به خوبی کارش رو انجام بده .

 

                         لبخند  * امیدوارم بتونیم کارمون رو به خوبی انجام بدیم*لبخند

[ ۱۳٩٠/٤/٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ من و پرگار ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
0 1 2



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
3 4 چاپ این صفحه 5 6 تماس با ما 7

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ஜ ㋡ ღ¸.•*` `*•.¸ ღ ㋡ ஜ 1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12

كد موس